قدرت ذهن برتر مثبت-فکرمثبت-عمل مثبت

نیروی فکر مثبت اگه مایل به ادواج- دایم یا موقت هستیدبه وبسایتsegheh110.blogfa.comمراجعه کنید

دعایی که اجابتش قطعی است!

دعایی که اجابتش قطعی است!


135143 دعايي كه اجابتش قطعي است!  | EniBaba.Com

در حدیث قدسی آمده است که چون موسی (علیه السلام) از خدا پرسید در کجا بیشتر می‌توان او را یافت؟ در جواب آمد : «انی عند القلوب المنکسره و القبور المندرسه؛ من در دل‌های شکسته و نزد قبرهای کهنه‌ام.»



آیت الله بهجت رحمةالله علیه، در پاسخ به سۆالی گفت: برخی گمان می‌کنند که دعا، کار پیرزن‌ها و پیرمردها و عجزه [ناتوانان] است، آن‌ها که نمی‌توانند در میدان جنگ و جهاد شمشیر بزنند؛ ولی معلوم می‌شود مسئله از این بالاتر است.به گزارش شفقنا، در روایت درباره شرایط استجابت دعا آمده است: «من دعا و هو لایحس سوی الاجابة استجیب له»، یعنی هر کس دعا کند و جز اجابت احساس نکند، دعایش مستجاب می‌شود.آیت الله بهجت در ادامه بیان کرد: گویا حالتی در ما پیدا شده شبیه به یاس از اجابت، که دعای ما فقط به زبان و لقلقه‌ی لسانی است؛ نه دعای برخاسته از دل مطمئن و امیدوار به اجابت. قلب متقین و دل شکسته‌ای می‌خواهد که دعایش مثل تیر به هدف برسد، به گونه‌ای که دعا کنیم و اجابت آن را بفهمیم و یا حداقل به ما وعده‌ی استجابت آن را بدهد، ولو بعد از چهل سال، همچنان که درباره حضرت یعقوب علیه‌السلام ظاهر دارد [محقق شد].بنابراین فرموده آیت‌الله بهجت، آن دعایی مستجاب است که دعا کننده در آن مطمئن به اجابت باشد و این امر به قول ایشان قلب متقین و دل شکسته می‌خواهد. (کتاب پرسش‌های شما و پاسخ‌های آیت‌الله بهجت، جلد دوم)در حدیث قدسی آمده است که چون موسی (علیه السلام) از خدا پرسید در کجا بیشتر می‌توان یافت؟ در جواب آمد : «انی عند القلوب المنکسره و القبور المندرسه؛ من در دل‌های شکسته و نزد قبرهای کهنه‌ام.»چرا دعاهایمان مستجاب نمی‌شود؟یکی از مهم‌ترین نکات در پاسخ دهی به این سۆال این است که ترس و تردید در آن به خوبی روشن است. چنان به خداوند ایمان داشته باشید که در کودکی خود را به مادر می‌سپردید و جز او کس دیگری را نمی‌شناختید و عشق او را با تمام و جود احساس می‌کردید.یا ایهاالذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم؛ ای اهل ایمان دعوت خدا و رسول را اجابت کنید، آنگاه که به سوی آنچه زنده ‌تان می‌کند، فرا می‌خوانند.بسیاری از مردم که می‌توان گفت عموم انسان‌ها، وقتی گرفتار می‌شوند دست به دامن دعا می‌شوند و هر کدام با لحن مخصوص به خود دست‌ها را بالا می‌برند و از معبود خود التماس دعا دارند.اگر این لحظات پرشکوه را به یک باره نظاره گر باشی اوقات بسیار با شکوهی را تشکیل می‌دهد که هر بیننده را به وجد آورده ناگزیر او را به تعظیم در مقابل آن معبودی قرار می‌دهد که این خیل عظیم در پیشگاه او سر تسلیم و خشوع آورده‌اند. از اینجا است که می‌توان به سرّ این آیه پی برد که می‌فرماید: و لقد ارسلنا الی‌امم من قبلک فاخذنهم بالبأساءوالضّراءلعلّهم یتضرّعون؛ و به تحقیق فرستادیم پیغمبرانی به سوی امت‌هایی که قبل از تو می‌زیستند. پس آنان را به سختی‌ها و گرفتاری‌های گوناگون دچار ساختیم تا شاید روی تضرّع به درگاه ما آورند.این صحنه با شکوه وقتی برای نوع بشر جذّاب و هیجان انگیز باشد به طریق اولی برای خالق بی بدیع بسیار جذاب‌تر خواهد بود. امّا بسیار دیده شده است که مۆمنین طلب حاجتی را از حضرت حق دارند، لکن آن دعا مشخصاً آن گونه که مورد نظر آن‌هاست اجابت نمی‌شود. گله‌مند هستند ولو در دل، که آن را اظهار نمی‌کنند یا اگر هم به زبان می‌آورند بسیار با احتیاط، غالباً هم خود را مقصّر و نا لایق معرفی می‌کنند. که همه این‌ها به نوعی بوی یأس می‌دهد.حال اگر با توجه به آیات و روایات این مسئله را بررسی نماییم می‌بینیم که خداوند متعال هر دعا را اجابت می‌نماید منتهی با توجه به حکمت بالغه خود نه دقیقاً آن گونه که مورد نظر بنده می‌باشد.لذا باید دانست که دعا شرایط خاص خود را دارد و لذا اگر بنده در صدد کسب آن شرایط باشد آن موقع دیگر شاهد هیچ‌گونه گله، شکایت، یأس و نا امیدی نخواهد بود و ته دل همه ملتمسین به دعا نوعی رضایت‌مندی و خشنودی را می‌بینیم.بنده مضطر وقتی گرفتاری به او روی می‌آورد بلافاصله دست به دامن دعا می‌شود و چه بسیار دیده و شنیده شده است که اصرار فراوان دارد به درخواست خود از حضرت حق تعالی ولی هرگز در صدد تغییر شیوه درخواست خود بر نمی‌آیند این مثل آن می‌ماند که در یک بازی گروهی وقتی در یک نقطه ای بن بست وجود دارد بازیکنان یک تیم تمام همّ خود را مصروف همان نقطه می‌کنند. که اگر تغییر تاکتیک می‌دادند با صرف انرژی کمتری می‌توانستند آن مانع را دور بزنند و به هدف خود برسند نظیر همین امر در زمینه دعا می‌باشد.کانال های استجابت دعا را کشف کنید!بنده اگر درخواست مشروعی از خداوند دارد ولی به هدف اجابت نمی‌رسد باید از کانال دیگر وارد شود یک نمونه از کتاب ارزشمند تذکره اولیاء شیخ عطار نیشابوری را نقل به کلام می‌کنم.روزی از روزگاری شخصی الاغ خود را گم کرده بود هر چه گشت نتوانست آن را پیدا کند. راهی نیشابور شد از افرادی که در مرکز شهر جمع شده بودند سۆال کرد در بین شما نیشابوریان آبرودار کیست؟ همه شیخ ابوالحسن بوشنجی را معرفی کردند. یک ‌راست سراغ او رفت و او را در حال عبادت یافت. یقه او را گرفت و گفت الاغ مرا بده. او غافلگیر شده با حالت تعجب گفت الاغ شما نزد من چه می‌کند؟ گفت من نمی‌دانم باید الاغ من را بدهی، از او اصرار و از شیخ انکار تا کار به جایی رسید که شخص فریاد زد ای مردم به داد من برسید الاغ مرا از شیخ گرفته به من بازگردانید.در این هنگام شیخ دست به آسمان برداشت و گفت بار خدایا مرا از دست این شخص نجات بده، در این هنگام آن مرد را صدا زدند که فلانی، بیا الاغ شما پیدا شد مرد در حالی که یقه شیخ را رها کرده و از او جدا می‌شد گفت ای شیخ من می‌دانستم که الاغم نزد شما نیست لکن چون خودم در نزد خدا صاحب آبرو نبودم گشتم و شما آبرودار را پیدا کردم تا شاید شما نفسی بزنی و دعای من درگیر شود.با توجه به این تذکر و با توجه به آیه شریفه : یا ایهاالذین آمنوا اتقواالله وابتغوا الیه الوسیله و جاهدوا فی سبیله لعلّکم تفلحون؛ ای اهل ایمان از خدا بترسید و به وسیله ایمان و پیروی از اولیای حق به خدا توسّل جویید و در راه او جهاد کنید، باشد که رستگار شوید.مۆمنین اگر دیدند پس از چند بار دعا کردن دعای آنان اجابت نمی‌شود باید در صدد پیدا کردن صاحب نفسی باشند. این توهم پیدا نشود که اینان در نزد درگاه حق تعالی آبرو ندارند بلکه گاهی حکمت الهی این چنین اقتضاء می‌کند که دعای شما به نحو خاصی اجابت بشود.
منبع: تبیان


برچسب‌ها: دعایی که اجابتش قطعی است
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 12:56  توسط محمد  | 

کشف راز خوابیدن مورچه‌ها!؟

کشف راز خوابیدن مورچه‌ها!؟

اولین مطالعات درباره عادات خواب در مورچه ها نشان می‌دهد در هنگامی‌که ملکه مورچه ها در خوابی طولانی و عمیق است مورچه های کارگر در حال فعالیت بوده و انرژی مورد نیاز خود با استفاده از …محققان دانشگاه فلوریدای جنوبی با بررسی رفتارهای مورچه های کارگر و ملکه دریافتند که مورچه های ملکه در طول روز ساعتهای بیشتری را به خواب اختصاص می‌دهند. اولین مطالعات درباره عادات خواب در مورچه ها نشان می‌دهد در هنگامی‌که ملکه مورچه ها در خوابی طولانی و عمیق است مورچه های کارگر در حال فعالیت بوده و انرژی مورد نیاز خود با استفاده از خوابهای کوتاه و مقطع به دست می‌آورند.این شیوه و برنامه روزانه خواب در میان مورچگان می‌تواند دلیل طولانی تر بودن عمر مورچه های ملکه را که تا چندین سال ادامه دارد در برابر عمر چند ماهه مورچه های کارگر توضیح دهد. بر اساس این الگوی رفتاری می‌توان مطمئن بود که همیشه تعداد معینی از مورچه های کارگر به منظور نگهبانی و انجام کارهای مرتبط با لانه بیدار هستند.محققان دانشگاه فلوریدای جنوبی مطالعه بر روی این الگوها را با انتقال لانه مورچه های آتشین به آزمایشگاه آغاز کردند. محققان لانه ای مصنوعی را به همراه سه ملکه، ۳۰ مورچه کارگر و ۳۰ لارو مورچه به وجود آورده و لایه ای شیشه ای را به منظور مطالعه عملکرد مورچه ها بر سطح آشیانه قرار دادند.نتیجه بررسی ها نشان داد که مورچه های کارگر در فواصل نامنظمی‌به خواب می‌روند اما تعداد خوابهای کوتاهی که در طول روز برای این مورچه ها پیش می‌آید بسیار زیاد است. به صورت میانگین یک مورچه کارگر روزانه ۲۵۰ بار چرت می‌زنند که هر بار خواب آنها کمتر از یک دقیقه به طول می‌انجامد. این زمان با چهار ساعت و ۴۸ دقیقه خواب روزانه برابری می‌کند. این به آن معنی است که ۸۰ درصد از نیروهای کار در آشیانه در هر زمانی از روز بیدار و فعالند.این در حالی است که ملکه ها در فواصل تعیین شده ای به خواب رفته و در حقیقت زمان خواب خود را با دیگر ملکه ها هماهنگ می‌کنند. هر ملکه به صورت میانگین ۹۰ بار در طول روز به خواب می‌رود که هر دوره خواب ۶ دقیقه به طول می‌انجامد. در واقع ملکه ها روزانه ۹ ساعت به خواب می‌روند. مورچه های ملکه معمولا به خوابهای عمیقی فرو می‌روند و در این حالت شاخکهای آنها به کلی جمع می‌شود. محققان با تحت نظر گرفتن حرکات شاخکهای این مورچه ها دریافتند که مورچه‌های ملکه در این حالت خواب نیز می‌بینند.به گفته دانشمندان طولانی بودن مدت خواب در ملکه ها یکی از نکات کلیدی برای توضیح طولانی تر بودن طول عمر این حشرات کوچک است.بر اساس گزارش بی بی سی، مورچه های ملکه معمولا ۶ سال زندگی می‌کنند و مورچه های کارگر به صورت طبیعی تنها ۶ ماه طول عمر دارند.
برچسب‌ها: کشف راز خوابیدن مورچه‌ها
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 12:51  توسط محمد  | 

با ۶۸ ثانیه تمرکز به آرزوی خود برسید

با ۶۸ ثانیه تمرکز به آرزوی خود برسید


123979 با 68 ثانيه تمركز به آرزوي خود برسيد | EniBaba.Com

در نگاه اول شاید این عدد ۶۸ ثانیه خیلی کم و ناچیز به نظر برسد.۶۸ ثانیه یعنی فقط یک دقیقه و هشت ثانیه و بسیاری از افراد می گویند که تمرکز به مدت ۶۸ ثانیه هیچ کاری ندارد!؟



بسیاری از سخنرانان موفق به خصوص در حوزه قانون جذب نظیر ایسترهیکس نظریه جالبی دارند. آنها می گویند اگر انسان بتواند فقط ۱۸ ثانیه روی چیزی که واقعاً می خواهد تمرکز کند یک زنگ بزرگ در کاینات به صدا در می آید که توجه کل هستی را به سمت این شخص جلب می کند.
اگر این ۱۸ ثانیه بتواند تا ۶۸ ثانیه ادامه یابد دیگر کار تمام است و کل هستی به تکاپو می افتد تا برای فکر متمرکز شده یک راه حل پیدا کند.
اگر آرزوست برآورده اش کند و اگر سوال است برایش جوابی بیابد.
در نگاه اول شاید این عدد ۶۸ ثانیه خیلی کم و ناچیز به نظر برسد.
۶۸ ثانیه یعنی فقط یک دقیقه و هشت ثانیه و بسیاری از افراد می گویند که تمرکز به مدت ۶۸ ثانیه هیچ کاری ندارد!؟

خب آیا شما هم همین طور فکر می کنید؟
بسیار عالی است! امتحان کنید.
خواهید دید که هنوز ۱۸ ثانیه اول رد نشده فکرتان منحرف می شود.
ایده‌ای جدید بلافاصله از اعماق افکارتان ظاهر می شود و نجواگر درونی تان به سخن در می آْید که جدی نگیر و دست از این بازی ها بردار و به مسایل مهم تر زندگی بپرداز و …
ما عادت کرده ایم و در حقیقت عادت داده شده ایم که بدون فکر و بر اساس عادت زندگی کنیم.
ما صبح از خواب بر می خیزیم بدون این که فقط ۶۸ ثانیه برای کارهای روزانه وقت بگذاریم شروع می کنیم به خوردن صبحانه و سر کار رفتن.
بدون اینکه ۶۸ ثانیه مستمر ناقابل برای ارزیابی کارهایمان وقت بگذاریم اسب سرکش ذهن را به این سو و آن سو می تازانیم تا ظهر شود و ناهاری بخوریم و استراحتی و بعد دوباره کار و سپس شب و دور هم جمع شدن و تلویزیون دیدن و بعد خوابیدن.
هر ساعت ۶۰ دقیقه است و شبانه روز شامل هزار و چهارصد و چهل دقیقه است اما ما خیلی مواقع در این ۱۴۴۰ دقیقه شبانه روزمان نمی توانیم ۶۸ ثانیه روی یک موضوع خاص فکرمان را متمرکز کنیم!!
به راستی این فکر پر جست و خیز که نمی تواند ۶۸ ثانیه آرام بگیرد به چه دردی می خورد؟!
فکر پریشان و ناآرام چیزی جز بی قراری و آشفتگی به همراه ندارد.
پیر و جوان و زن و مرد هم نمی شناسد.
فکری که نتواند آرام گیرد و چند لحظه ای روی موضوعی که صاحب فکر صلاح می داند متمرکز شود، مطمئناً به هنگام نیاز و بحران که تمرکز بیشتر لازم است، کارآیی ندارد و فلج می شود.
باید همین الان هر کاری که داریم زمین بگذاریم و به سراغ ذهن ناآرام خود برویم و ۶۸ ثانیه آن را مهار کنیم.
۶۸ ثانیه به شرایطی که الان در آن قرار داریم بیندیشیم.
۶۸ ثانیه بعد به این که واقعا در زندگی چه می خواهیم فکر کنیم.
۶۸ ثانیه بعد به خوشبختی های خودمان بیندیشیم و ۶۸ ثانیه دیگر به این فکر کنیم که چقدر آرام می شویم وقتی روی مسائل زندگی خودمان با آرامش فکر می کنیم.
کاینات بیرون از بدن ما گوش به فرمان ماست تا هر چه را می خواهیم به او ابلاغ کنیم.
اما به یک شرط و آن این است که موقع دستور دادن این طرف و آن طرف نپریم.
۶۸ ثانیه یک جا بایستیم و صریح و شفاف بگوییم چه می خواهیم.
آن وقت می بینی که می توانی …

برچسب‌ها: با ۶۸ ثانیه تمرکز به آرزوی خود برسید
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 12:43  توسط محمد  | 

۳۶۵ گام بلند موفقیت | ۱۱۵ –

۳۶۵ گام بلند موفقیت | ۱۱۵ – ۱۱۶

۱۱۵موفقیت:

برای خودتان یک برنامه ی موفقیت روزانه تنظیم کنید. هر روز صبح برای هر کدام از سوالات زیر حداقل دو یا سه پاسخ پیدا کنید و خودتان را در احساسات مثبتی که این پاسخ ها به همراه دارند، غرق کنید. اگر برای پیدا کردن پاسخ با مشکل مواجه هستید، به آن عبارت توانستن را اضافه کنید. برای مثال اگر نمی توانید به سوال ” در حال حاضر چه چیز در زندگی ام بیش از هر چیز دیگری باعث خوشحالی ام می شود؟ ” پاسخ دهید، از خودتان این گونه بپرسید: ” اگر می خواستم، هم اکنون از چیزی در زندگی ام خوشحال باشم، چه چیزی می توانست مرا بیش از هر چیز دیگری خوشحاب کند؟ ”

سوالات نیروبخش صبحگاهی

۱- در حال حاضر در زندگی ام چه چیز مرا شاد می کند؟ چه چیز شاد کننده ای درون آن نهفته است؟ این شادی چه احساسی به من می بخشد؟

۲- در حال حاضر در زندگی ام چه چیز باعث شور و هیجان من می شود؟ چه چیز هیجان بخشی درون آن نهفته است؟ این هیجان چه احساسی به من می بخشد؟

۱۱۶:

ادامه سوالات نیروبخش صبحگاهی

۳- هم اکنون در زندگی ام به چه چیزی افتخار می کنم؟ چه چیز غرورآمیزی درون آن نهفته است؟ چه احساسی به من می بخشد؟

۴- هم اکنون در زندگی ام شکرگزار چه چیزی هستم؟ چه چیز آن مرا شکرگزار ساخته است؟ چه احساسی به من می بخشد؟

۵- هم اکنون در زندگی ام از چه چیزی لذت می برم؟ چه چیز لذت بخشی درون آن نهفته است؟ چه احساسی به من می بخشد؟

۶- هم اکنون در زندگی ام به چه چیزی متعهد هستم؟ چه چیز متعهد کننده ای درون آن نهفته است؟ چه احساسی به من می بخشد؟

۷- چه کسی را دوست دارم؟ چه کسی مرا دوست دارد؟ چه چیز دوست داشتنی درون او نهفته است؟ چه احساسی به من می بخشد؟

در مراحل بعد یاد خواهید گرفت که چطور این برنامه ی موفقیت روزانه را تاثیرگذارتر کنید.

- برگرفته از: کتاب ۳۶۵ گام بلند موفقیت – آنتونی رابینز – انتشارات دویار


برچسب‌ها: ۳۶۵ گام بلند موفقیت | ۱۱۵ –
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 12:6  توسط محمد  | 

بد دهانی را کنترل کنید

بد دهانی را کنترل کنید
بد دهانی را کنترل کنید


چرا بد دهانی و دشنام گویی ناپسند است
۱ - بد دهانی از اعتبار و شان شما کاسته و شخصیت شما را زیر سوال می برد.
۲ - روابط شما را به خطر می اندازد.
۳ - نزد دیگران از احترام کمتری برخوردار خواهید شد.
۴ - نشان دهنده آن است که شما روی رفتار و هیجانات خود کنترلی ندارید. نشانه عدم خویشتنداری و ضعف شخصیتی. عدم بلوغ هیجانی.
۵ - نشانه جهل، کم سوادی و نا فرهیختگی است. نشانه انحطاط فرهنگی در جامعه نیز می باشد.
۶ - زبان افراد بی تمدن، نا پخته و بی نزاکت است.
۷ - موجب بروز خشونت میگردد. تنها شرایط را بحرانی تر میسازد.
۸ - موجب آزار روحی دیگران می شود. بی اعتنایی و بی توجهی به حقوق دیگران محسوب می گردد.
۹ - سبب فساد و به ابتذال کشیده شدن زبان رسمی کشور می گردد. به گونه ای که واژه های اصیل، رسا و گوش نواز به فراموشی سپرده شده و واژه های رکیک، عامیانه و دشنامها جای آنها را پر می کنند.
۱۰ - نمی توان با آن بطور مطلوب ارتباط برقرار کرد. مفهوم و مقصود را آنطور که باید نمی تواند منتقل سازد.
۱۱ - دشنام ها اثر بخشی خود را از دست می دهند. بنابراین کاربرد آنها متداول شده و از قبح شان کاسته می شود.
۱۲ - دشنام ها بحثها را به مشاجره تبدیل می سازند. همچنین موضوع آنها را می توانند تغییر دهند. برای مثال فرض کنید در خلال بحث عوض پاسخ: “نه” از “نه احمق” استفاده شود. از این لحظه به بعد خواهید دید که دیگر موضوع بحث هر چه که باشد فراموش و به رد و بدل دشنام میان دو فرد بدل می گردد.
۱۳ - الگوی رفتاری نامناسبی برای کودکان می گردد.


چگونه زبان خود را رام و مهار کنیم

شما با کنترل زبان و گفتار در نظر دیگران پخته تر، با هوش تر، مودب، سخن دان، با ملاحظه، دلپذیر، با کلاس تر و خوش مشرب تر جلوه کرده و مورد پذیرش و احترام همگان قرار خواهید گرفت.
۱ - بر زیان آور بودن بد دهانی اذعان کنید
شما بد دهانی می کنید چرا که دشنام گویی آسان، مفرح، نوعی رک گویی، تاکید کننده و قانون شکن بوده و درد و خشم را کاهش می دهد. اما مطمئن باشید جنبه های منفی آن بیش از جنبه های بظاهر مثبت آن است. شما با بد دهانی نمی توایند در بحثها پیروز گردید -دشنام گویی ذکاوت، زیرکی و سخن وری شما را اثبات نمی کند – شما با بد دهانی قادر به جلب احترام و تحسین دیگران نخواهید بود – با بددهانی نمی توان ایجاد انگیزش کرد فقط می توان ارعاب کرد.
۲ - از حذف دشنام گویی ها و بد دهانیهای جزئی، غیر جدی و اتفاقی شروع کنید
همواره تصور کنید مادر، دختر خردسال و یا کسی که با وی رودربایستی دارید در کنارتان حضور دارد. عوض استفاده از صفات اهانت آمیز و رکیک برای تاکید، از تغییر لحن و آهنگ در واژه ها و جملات بهره گیرید.برای شرح و توصیف اشیاء، آدمها، حیوانات و کارها از واژه های رکیک اجتناب ورزیده و بجای آن مفصل تر شرح دهید.
۳ - مثبت بیندیشید و نیمه پر را ببینید
طوری رفتار کنید که قادر به انجام امور هستید. نگرانی تا اندازه ای که در شما برای رویارویی با مشکلات ایجاد انگیزه و آمادگی کند کافیست. مثبت اندیشی نه تنها اکثر دشنام دادن ها را حذف می کند بلکه خوشنودی را برایتان به ارمغان آورده و شخصیت شما را نیز در خشان تر میکند.
۴ - شکیبایی را تمرین کنید
آستانه تحمل خود را افزایش دهید. سریع از کوره در نروید و در اموری که کنترلی بر آنها ندارید بردباری به خرج دهید.
۵ - دشنام نگویید، کنار بیایید
ما در جهان ناکامل و غیر ایده آل زندگی می کنیم. اما انتظارات ما بطور روز افزون در حال افزایش است. روز به روز شرایط دشوارتر و بد تر شده و تاخیرها، ناکامی ها و نا امیدیها افزایش می یابند. ما چاره ای نداریم مگر اینکه با آنها کنار بیاییم. بد دهانی و دشنام گویی مشکلی را حل نمی کند.
۶ - به گلایه کردنها و نالیدنهای خود پایان دهید
پیش از ناله کردن و شکوه کردن یک حقیقت بسیار مهم را به خودتان یاد آوری کنید، هیچ کس مایل به شنیدن ناله و شکایت نیست! چرا باید باشد؟ شکایت کردن در مورد اموری که شما و دیگران کنترلی بر آنها ندارید کاری عبث است بنابراین از آن پرهیز کنید. برای سایر شکایات نیز سعی کنید یک راه حل منطقی و معقول ارائه دهید. یقین داشته باشید دیگران این شیوه برخورد متین، خردمندانه و توام با خویشتنداری شما را خواهند ستود.
۷ - از واژه های جایگزین استفاده کنید
در زبان فارسی واژه های گوناگون و متنوعی برای بیان احساسات و افکار وجود دارد. اما افرادی که به بد دهانی و دشنام گویی عادت کرده اند مکررا از چند واژه معدود تکراری، رکیک و زننده استفاده می کنند. برای واژه های رکیک یک معادل مودبانه بیابید. چند واژه قدرتمند و یا با مزه یافته و آنها را بکار برید. شاید ابتدا این واژه ها شما را راضی نسازند اما به مرور زمان چرا.
۸ - نقطه نظرات خود را مودبانه بیان کنید
واکنشها و پاسخهای خود را تحت کنترل خویش در آورید. چنانچه فردی از شما انتقاد کرد که کاری را نادرست انجام می دهید به وی نگویید:”به شما مرطوب نیست “.این یک پاسخ تدافعی ، خصومت آمیز و کودکانه است. بهتر است اینگونه پاسخ دهید که” این یک روش جدیده و خیلی هم سریعتر انجام میشه “. یا توجیه کردن، پاسخهایی پخته تر و متقاعد کننده تر بدهید.
۹ - پیش از سخن گفتن فکر کنید
از دهان خارج ساختن دشنام و واژه های تهی از نزاکت و ادب، مهارت در سخن وری و بی سلیقگی آسان است. پیش از اینکه سخن بگویید از پیامدها و اثرات احتمالی آن مطمئن شوید. چنانچه پس از اینکه حرفی زدید متوجه شدید که گفتارتان توهین آمیز و گستاخانه بوده به عقب باز گشته و موشکافانه نوع تعبیر و جمله بندی خود را بررسی کنید. به تدریج با اصلاح اشتباهات گذشته خوش زبانی را تمرین کنید.
۱۰ - ترک عادت دشوار است
ترک بد دهانی همچون سایر اعتیاد ها همچون ترک سیگار نیاز به تمرین، پشتکار، حمایت دیگران و اراده راسخ دارد. نه تنها واژه های قبیح را باید ترک کنید بلکه احساسات و هیجاناتی که شما را به دشنام گویی وا می دارند را نیز می بایست تحت کنترل در آورید. با زبان پالوده صحبت کنید و افکار مثبت را جایگزین افکار منفی کنید. ببینید در کدام شرایط بیشتر دشنام می دهید و شیوه رفتار و برخورد خود را نسبت به آن موقعیت تغییر دهید.
۱۱ - با افراد بد دهان معاشرت نکنید
دوستان بد دهان خود را کنار بگذارید تا مجبور نباشید به منظور ارتباط برقرار کردن با آنها شما هم بد دهان شوید. با افراد بد دهان نیز مشاجره نکنید چرا که اینگونه افراد با فحاشی بر شما پیروز خواهند شد. چرا که آنها چیزی از استدلال سرشان نمی شود و تنها در دشنام دادن مهارت دارند.
برای ارتباط برقرار کردن و ایجاد صمیمت دشنام دادن گزینه مناسبی نیست. 
بد دهان بودن اغلب افراد جامعه دلیل نمی شود که شما هم مانند آنها بد دهان باشید.
با خوش زبانی به وقار و شخصیت خود بیفزایید.
تا می توانید واژه های جدید بیاموزید. کتاب های ادبی، پر مایه و غنی از واژه های ناب و خوش آهنگ را مطالعه کنید تا سخن وری را تمرین کرده باشید .
منبع : مردمان

برچسب‌ها: 135749 2 بد دهانی را کنترل کنید
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 12:2  توسط محمد  | 

بمب خنده امروز ! بچه ها بیایید تو بخندیم

بمب خنده امروز ! بچه ها بیایید تو بخندیم
بمب خنده امروز ! بچه ها بیایید تو بخندیم

5089281549 21 بمب خنده امروز ! بچه ها بیایید تو بخندیم

دقت کردی وقتی یکی بهت میگه: «اگه یه سوال ازت بپرسم راستشو میگی؟»
نگران می شی، یاد تمام دروغا و کارای بدی که انجام دادی میفتی
.
.
.
بدم میاد از اینایی که وقتی دارن از طرفشون جدا میشن براش آرزوی خوشبختی می کنن ..
داری میری برو دیگه فیلم بازی نکن …
.
.
.
عوارض جانبی بعد از یک شکست عشقی چیه ؟
در آوردن گوشی از حالت سایلنت !
نبردن گوشی به دستشویی و حمام !
از رمز درآوردن اینباکس گوشی !
… پاک کردن آثار جرم !
خواب راحت …
زندگی راحت …
آرامش همراه با گریه !
تموم نشدن شارژ ایرانسل بعد ۶ ساعت !
.
.
.
یارو میره سمعک بخره فروشنده میگه: همه جورشو داریم از هزار تومنی تا یک میلیون تومنی.
طرف میپرسه: هزارتومنی اش چطوری کار می کنه؟ فروشنده میگه: این اصلا کار نمیکنه فقط مردم با دیدنش بلندتر حرف می زنن!!!……..
.
.
.
یه جوورایی انگار ۹۰ درصد خستگی ها واسه جوراب و شلوار جینه … زیپ شلوار جین رو که میکشی پایین . جورابت رو که در میاری … اصن تمام خستگی از تنت در میره
.
.
.
یادتونه بچه که بودیم تا توى یه جمعى میرفتیم حوصله نداشتیم،خجالت میکشیدیم بابا مامانمون میگفتن:سلام کردى به عمو؟ ما هم مثل خر تو گل میموندیم! یهو طرف به دروغ میگفت: بعععععله،سلامم کرد پسر گل!!!!
عاشق این ادما بودم،دمشون گرم.
.
.
.
چی میشد اگر تو گوگل سرچ می کردی
“نیمه گم شده ی من ”
عکساشو واست می آورد!
این دانشمندا چه غلطی میکنن پس؟؟
دست بجونبونید…
.
.
.
تا حالا دقت کردین تو کل کل های ایرانی‌ ها،
همیشه همه برای خودشون متاسفند؟
.
.
.
همونقد که پسرا از دخترای سیبیلو خوششون نمیاد
همین احساس رو دخترا نسبت به پسرایی که زیر ابرو برمیدارن دارن
گفتم که در جریان باشید … icon neutral بمب خنده امروز ! بچه ها بیایید تو بخندیم
.
.
.
در روزهای خوبتان بدانید که همین خاطرات بعدا شمارو دیوانه می کند…!!
.
.
.
دلـتنــگی یـعـنــی . . .
دقیقه به دقیقه گوشیتو چک کنی و وانمود کنی داری ساعت گوشیتو میبینی…
.
.
.
یه پسرخاله دارم به باباش میگه پدر، به مامانشم مادر، میریم خونشون انگار داریم فیلم هندی می بینیم icon neutral بمب خنده امروز ! بچه ها بیایید تو بخندیم
.
.
.
پسر ملانصرالدین میره پیش داروغه میگه جناب داروغه طوطی من گم شده… داروغه میگه خوب به ما چه! پسر ملا میگه فقط خواستم بگم اگه این طوطی پیدا شد هر فحشی به شما و حاکم داد نظر شخصی خودشه!
.
.
.
شما هارو به تهدیگ ماکارونی قسمتون می دم وقتی دارین با تلفن یا موبایل صحبت می کنین با خودکار روی هر چیزی که دم دستتون بود چرت و پرت ننویسین یا نقاشی نکشین…
آخه من الان این مدرک پایان تحصیلاتم که بابام در حال موبایل صحبت کردن روش عکس اولاغ کشیده ،کجا ببرم نشون بدم …:|
.
.
.
چنگیز خان مغول و هیتلر دو تاشون با هم به اندازه پراید آدم نکشتن !!!
.
.
.
یه رفیق داریم اسطوره مشکلاته، بدشانس، بدهکار، تنها، مشروط…! یعنی دیگه مشکلی نمونده که این تجربه نکرده باشه. زنگ زدم بهش، میدونید آهنگ پیشوازش چی بود؟؟ همه چی آرومه… من چقد خوشحالم…!
.
.
.
جون مادرتون اگه ماشین صفر می خرین رو شیشه بنوسید «ماشین صفره»
ولی پلاستیک های رو صندلیشو بکنید!


برچسب‌ها: بمب خنده امروز, بچه ها بیایید تو بخندیم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 12:1  توسط محمد  | 

۳۶۵ گام بلند موفقیت | ۱۱۳ –

۳۶۵ گام بلند موفقیت | ۱۱۳ – ۱۱۴

۱۱۳:

هر آنچه را که ممکن یا غیر ممکن می دانیم غالبا توسط سوالاتی تعیین می شود که می پرسیم. کلمات مشخص و نحوه ی چیدن آن ها کنار هم باعث می شود که بعضی احتمالات را در نظر نگیریم یا بعضی دیگر را کاملا مسلم بدانیم. برای مثال، سوالی مثل: ” چرا همیشه خودم را ضایع می کنم؟ ” به یک پیش گویی خود انگیخته دامن می زند؛ چرا که این حس را در شما ایجاد می کند که واقعا خودتان را ضایع می کنید در حالی که شاید اصلا این گونه نباشد.

بیاموزید که پیش انگاره ها را به نفع خودتان تغییر دهید. برای اثبات باورهای تازه و نیروبخش خود منابعی پیدا کنید. از خود بپرسید: ” این تجربه چگونه مهارت های مرا کامل می کند؟ یا ما برای چه کنار هم هستیم و چطور می توانیم روابط مان را مستحکم تر کنیم؟ ”

۱۱۴:

پرسش ها پاسخ هایی می آفرینند که حتی فکرش را هم نمی کنید.

زمانی که تازه کار بودم، یکی از کارکنان مبلغ زیادی پول اختلاس کرد. به جای این که اعلام ورشکستگی کنم ( چیزی که اطرافیان مدام توصیه می کردند )، از خودم پرسیدم: ” چطور می توانم این اوضاع را تغییر دهم؟ چطور می توانم کاری کنم که شرکتم حتی نسبت به قبل با تاثیر بیشتری عمل کند؟ چطور می توانم حتی هنگام خواب به مردم کمک کنم؟ ” با پرسیدن این سوالات توانستم مجوزی برای ایجاد شعب اخذ کنم و یک سری برنامه تلویزیونی موفق با محوریت اطلاع رسانی تولید و پخش کنم که فایده بسیاری برای زندگی میلیون ها نفر داشت. اگر از همان ابتدا پاسخ هایی را که می خواهید به دست نیاورید، تسلیم می شوید؟ و یا به پرسیدن سوال، از هر راهی که می دانید، ادامه می دهید تا پاسخ های دلخواه خود را به دست آورید؟

- برگرفته از: کتاب ۳۶۵ گام بلند موفقیت – آنتونی رابینز – انتشارات دویار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 11:58  توسط محمد  | 

گام های موفقیت امروز


گام های موفقیت امروز

برای خودتان یک برنامه ی موفقیت روزانه تنظیم کنید. هر روز صبح برای هر کدام از سوالات زیر حداقل دو یا سه پاسخ پیدا کنید و خودتان را در احساسات مثبتی که این پاسخ ها به همراه دارند، غرق کنید. اگر برای پیدا کردن پاسخ با مشکل مواجه هستید، به آن عبارت توانستن را اضافه کنید. برای مثال اگر نمی توانید به سوال ” در حال حاضر چه چیز در زندگی ام بیش از هر چیز دیگری باعث خوشحالی ام می شود؟ ” پاسخ دهید، از خودتان این گونه بپرسید: ” اگر می خواستم، هم اکنون از چیزی در زندگی ام خوشحال باشم، چه چیزی می توانست مرا بیش از هر چیز دیگری خوشحاب کند؟ ”

سوالات نیروبخش صبحگاهی

۱- در حال حاضر در زندگی ام چه چیز مرا شاد می کند؟ چه چیز شاد کننده ای درون آن نهفته است؟ این شادی چه احساسی به من می بخشد؟

۲- در حال حاضر در زندگی ام چه چیز باعث شور و هیجان من می شود؟ چه چیز هیجان بخشی درون آن نهفته است؟ این هیجان چه احساسی به من می بخشد؟

---------------------------------------------------

ادامه سوالات نیروبخش صبحگاهی

۳- هم اکنون در زندگی ام به چه چیزی افتخار می کنم؟ چه چیز غرورآمیزی درون آن نهفته است؟ چه احساسی به من می بخشد؟

۴- هم اکنون در زندگی ام شکرگزار چه چیزی هستم؟ چه چیز آن مرا شکرگزار ساخته است؟ چه احساسی به من می بخشد؟

۵- هم اکنون در زندگی ام از چه چیزی لذت می برم؟ چه چیز لذت بخشی درون آن نهفته است؟ چه احساسی به من می بخشد؟

۶- هم اکنون در زندگی ام به چه چیزی متعهد هستم؟ چه چیز متعهد کننده ای درون آن نهفته است؟ چه احساسی به من می بخشد؟

۷- چه کسی را دوست دارم؟ چه کسی مرا دوست دارد؟ چه چیز دوست داشتنی درون او نهفته است؟ چه احساسی به من می بخشد؟

در مراحل بعد یاد خواهید گرفت که چطور این برنامه ی موفقیت روزانه را تاثیرگذارتر کنید.


برچسب‌ها: گام های موفقیت امروز
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 11:54  توسط محمد  | 

چگونه از شغلی که دوست ندارید، لذت ببرید?

چگونه از شغلی که دوست ندارید، لذت ببرید?

 

 

گاهی اوقات خودتان می‌دانید شغلتان مناسب شما نیست. شاید در زمینه مناسبی کار نمی‌کنید، از کار لذت نمی‌برید، احساس می‌کنید در محاصره همکاران غیرقابل اعتماد گرفتار شده‌اید یا یک ريیس نالایق دارید. اغلب افراد به شما توصیه می‌کنند به دنبال کاری باشید که برای شما مناسب‌تر باشد.

اما شاید این مساله امکان پذیر نباشد. شاید به دلایل مختلفی نتوانید کارفعلی را ترک کنید: دلایل اقتصادی، تعهد به خانواده و نبودن فرصت‌های کافی در زمینه کاری شما. پس زمانی که در یک شغل گرفتار شده اید چه کاری باید انجام دهید؟

افراد خبره چه می‌گویند
گرچن اسپریتزر، استاد مدیریت و سازمان‌ها در دانشکده بازرگانی میشیگان معتقد است اغلب مردم زمانی از شغل خود ناراضی هستند که این شغل هیچ معنا یا هدفی برای آنها ندارد، فرصت یادگیری ‌اندکی به آنها می‌دهد و در پایان روز احساس می‌کنند همه انرژی خود را از دست داده‌اند.
اگر به هر دلیلی احساس ناخرسندی می‌کنید، نباید فکر کنید که باید آن را بپذیرید یا از شغل خود دست بکشید. حتی اگر می‌توانید شغل دیگری پیدا کنید، باز هم شاید ماندن در شغل فعلی بهترین انتخاب باشد. ایمی رزسنیوسکی به عنوان استادیار رفتار سازمانی دانشکده مدیریت ییل می‌گوید: «جست‌وجو برای یک شغل و تغییر آن موضوع کوچکی نیست. تغییر یک شغل به‌اندازه مزیتی که ایجاد می‌کند برای حیات حرفه‌ای یک فرد و درآمد او، هزینه نیز در بردارد». خوشبختانه بیش از آنچه فکر می‌کنید، راه‌حل برای ماندن در یک شغل وجود دارد. او می‌گوید: «اغلب فضاهایی برای حرکت و تغییر وجود دارد که افراد مایل نیستند آن را ببینند» در اینجا توضیح می‌دهیم که چگونه می‌توان از یک موقعیت شغلی نامناسب بیشترین مزیت را به دست آورد.

به خودتان نگاه کنید
سیگال بارساد، استاد مدیریت دانشگاه وارتون می‌گوید: «اینکه شما از شغل خود رضایت داشته باشید یا نداشته باشید، مربوط به منش و شخصیت خودتان است». بعضی افراد به طور طبیعی تمایل دارند ناخرسند باشند، در حالی که دسته دیگری از افراد دید روشن‌تری نسبت به زندگی دارند. قبل از آنکه بگویید شغلتان نامناسب است، ابتدا به خودتان نگاه کنید. بارساد می‌گوید ارزش آن را دارد که بپرسید: آیا من جزء افرادی هستم که اغلب نسبت به زندگی خود ناراضی هستند؟ شاید درک این مساله احساس بهتری نسبت به شغلتان به شما ندهد، اما ممکن است باعث شود قبل از آنکه به دنبال شغل جدید بگردید، دوباره فکر کنید.

در جست‌وجوی معنا باشید

تحقیقات اسپیتزر نشان می‌دهد که پیدا کردن معنای بیشتر در شغلتان می‌تواند به طور چشمگیری باعث بهبود رضایت شغلی شود. بارساد نیز با این موضوع موافق است؛ او توصیه می‌کند مسوولیت‌های شغلی خود را با نگاه متفاوتی ببینید.
به عنوان مثال، اگر شغل شما متضمن انجام کارهای دون و پست است، سعی کنید به خاطر داشته باشید که این کار مقدمه اهداف درازمدت است و قرار نیست شما تا ابد این کار را انجام دهید. یا اگر در زمینه‌ای کار می‌کنید که از لحاظ روحی سخت است، مثل پرستاری یا مددکاری اجتماعی، به خودتان یادآوری کنید که هر چند در پایان روز خسته هستید، اما به دیگران کمک می‌کنید.
همچنین، ارتباط با همکاران نیز می‌تواند کمک کننده باشد. دلسوزی خود را نشان دهید و قدردانی خود را ابراز کنید. سعی کنید در محیط کار با همکارانی که به آنها علاقه‌مندید وقت خود را بگذرانید. بارساد می‌گوید «ارتباطات احساسی قوی‌تر در محیط کار، تاثیر مثبت روانی و اجتماعی بسیار زیادی دارد.»

کاری را که انجام می‌دهید، تغییر دهید

اگر نمی‌توانید طرز فکر خود را تغییر دهید، شاید بتوانید تغییری در مسوولیت‌های شغلی خود ایجاد كنيد. اما برای این تغییر لزوما ضرورت ندارد که به واحد دیگری منتقل شوید یا ارتقای شغلی پیدا کنید.اسپریتزر و رزسنیوسکی پیشنهاد می‌کنند که از «متناسب‌سازی شغل» استفاده کنید و از این طریق به کارخود، برای تناسب بیشتر با توانایی‌ها، انگیزه‌ها و علایق خود شکل دیگری بدهید. رزسنیوسکی می‌گوید «افراد در مورد اینکه روز خود را چگونه بگذرانند یا برنامه‌ریزی کنند روش‌های مختلفی دارند؛ برخی‌ها به کارهای اصلی می‌پردازند و برخی نیز به تغییرات کوچک بسنده می‌کنند». مورد اول اغلب به تایید از طرف ريیس نیاز دارد، اما مورد دوم چنین نیست. به عنوان مثال، اگر از صحبت با مشتریان لذت می‌برید، اما انجام کارهای اداری چنین فرصتی برای شما باقی نمی‌گذارد، در این صورت شاید تصمیم بگیرید صبح‌ها با مشتریان صحبت کنید تا برای انجام کار در تمام روز انرژی داشته باشید. یا شاید بخواهید در پایان روز با مشتریان صحبت کنید تا به خود جایزه داده باشید.

افرادی را که با آنها در ارتباط هستید، تغییر دهید

اگر به نفس شغل خود علاقه‌مند هستید اما افرادی را که با آنها کار می‌کنید دوست ندارید، شاید بتوانید این مساله را نیز تغییر دهید. رزسنیوسکی می‌گوید شاهد بوده است که چگونه بعضی‌ها برای افزایش رضایت شغلی خود افرادی را که روزانه با آنها سروکار دارند تغییر می‌دهند. سعی کنید روابطی را که به شما انرژی می‌دهند مستحکم‌تر کنید. افرادی را پیدا کنید که بتوانند به شما در انجام بهتر کار کمک کنند. رزسنیوسکی مثالی از کارمندان یک بیمارستان ارائه می‌دهد که مسوول تمیز کردن اتاق بیماران بودند.
آنها از طریق یک پیغام مرکزی متوجه می‌شدند که چه وقت باید برای تمیز کردن وارد یک اتاق شوند و با توجه به بیمار آن اتاق از چه ابزارهایی می‌توانند استفاده کنند.
اما اطلاعات پیغام مرکزی همیشه به روز شده نبود و به همین دلیل کارمندان نمی‌توانستند
آن گونه که می‌خواهند کار خود را انجام دهند و این مساله برای آنها نارضایی شغلی به همراه داشت. وقتی آنها مستقیما با متصدیان هر بخش رابطه ایجاد کردند، اطلاعات دقیق تری کسب کردند و توانستند کار تمیز کردن را به طور کارآمد تری انجام دهند.
البته اگر با ريیس یا همکاران خود به سختی رابطه برقرار می‌کنید، شاید کار کردن در کنار آنها سخت باشد. رزسنیوسکی می‌گوید «متناسب‌سازی شغل نمی‌تواند در ماهیت شغل تغییری ایجاد کند. مسلما این کار حلال همه مشکلات نخواهد بود».

از شکایت کردن خودداری کنید
اگر در شغل نامناسبی هستید، شاید وسوسه شوید که درباره آن نزد همکاران خود شکایت و گلایه کنید. اما این کار توصیه نمی‌شود. اسپیتزر می‌گوید «شکایت درباره شغلتان سرآغاز مشکل است.
شما هرگز نمی‌دانید که شکایت‌هایتان چگونه در سازمان نزد دیگران مطرح می‌شود». به علاوه، شاید دیگران را نیز با خودتان غرق کنید. اکر ناراضی هستید، بهتر است برآنچه می‌توانید تغییر دهید تمرکز کنید نه اینکه از آنچه نمی‌توانید تغییر دهید شکایت کنید.»

گزینه‌ها را باز نگه دارید
پیشرفت‌هایی که در موقعیت شغلی خود ایجاد می‌کنید می‌تواند مسائل را قابل تحمل‌تر نماید، اما باید همیشه برای اقدام بعد آمادگی داشته باشید.
اسپیتزر می‌گوید «می‌توانید در شغل خود پیشرفت کنید؛ اما در عین حال می‌توانید نیم نگاهی به فرصت‌های جدید نیز داشته باشید.» مطمئن شوید که رزومه کاری شما در سایت‌های کاریابی به روز شده است و همواره در جست‌وجوی شغل مورد علاقه خود هستید.»
اصولی که باید به خاطر داشت:
• با افرادی که در محیط کار به آنها علاقه‌مند هستید ارتباط برقرار کنید.
• فکر کنید از چه کاری در شغل خود لذت نمی‌برید تا بتوانید زمانی را که صرف کارهای نامطلوب می‌شود به حداقل برسانید.
• گزینه‌ها را باز نگه دارید. شاید اکنون نتوانید شغل خود را ترک کنید، اما همیشه احتمال تغییر شرایط وجود دارد.
• فکر نکنید که مشکل از خود شغل است.شاید خودتان تمایل به نارضایتی دارید.
• فکر نکنید که گرفتار شده اید. همیشه بیش از آنچه فکر می‌کنید، در یک شغل راه گریز هست.
• دائما از شغل خود شکایت نکنید و دیگران را نیز با خود غرق نکنید.


موردکاوی شماره 1:
گنجاندن علایق شخصی در کار
توماس هفنر، از مهندسین دانشگاه جان‌هاپکینز، برای کار در آزمایشگاه فیزیک یک مرکز تحقیقات دانشگاهی که با وزارت دفاع قرارداد دارد استخدام شد. وقتی توماس هشت سال پیش این شغل را دریافت کرد، فقط به کارهای فنی پرداخت و تمرکز خود را بر طراحی فرکانس رادیویی و تجزیه و تحلیل رادار گذاشت. او از همان ابتدا می‌دانست که این کار مورد اشتیاق و علاقه شدید او نیست. توماس می‌گوید «بیشتر کاری که انجام می‌دهیم در تنهایی و به دور از دیگران است. ما آزمایشگاه‌های طبقه‌بندی شده‌ای داریم و من تنها کسی هستم که به تنهایی کار می‌کنم». بعد از پنج سال کار کردن در این شغل به او پست مدیریت داده شد. او فکر کرد که به این ترتیب خواهد توانست با افراد بیشتری ارتباط داشته باشد. اما هنوز بخش زیادی از کارها از جمله مدیریت زمانبندی، توسعه قراردادها و بازخوانی مستندات باید به تنهایی انجام می‌شد. توماس به فکر جست‌وجو برای شغل دیگری افتاد، کاری که برای او مناسب‌تر باشد، اما نتوانست چنین شغلی بیابد. او و همسرش به زودی صاحب فرزند دوم خود می‌شدند و با توجه به رکود بازار کار، زمان مناسبی برای این تغییر نبود. در عوض او شروع به شرکت در کلاس‌هایی در زمینه روانشناسی سازمانی مثبت کرد و روش‌هایی را یافت که با آن بتواند علایق خود را در کار بگنجاند. او به سازمان پیشنهاد کرد تا جلساتی درباره دانش سازمانی مثبت برگزار شود. او ابتدا با تیم خودش صحبت کرد و سپس آن را در جلساتی که برای همه اعضای 5000 نفری سازمان تشکیل می‌شد مطرح نمود. بعد از آن نزد واحد آموزش و توسعه شرکت رفت و از آنها خواست تا واحدی را برای استفاده از روانشناسی مثبت برای ایجاد خلاقیت و نوآوری ارائه كنند. کارمندان واحد آموزش از او خواستند خودش ارائه و آموزش این مبحث را بر عهده بگیرد. هرچند این فعالیت‌ها خارج از چارچوب کاری او بود؛ اما همچنان به همه وظایف خود به عنوان مدیر پروژه عمل می‌کرد. او توانست با واگذاری بخشی از کار خود به اعضای تیمش که مشتاق انجام این کارها بودند، حجم کار خود را کاهش دهد. او می‌گوید «توانستم فضایی برای آنچه دوست داشتم انجام دهم، باز کنم». البته برای این کار نیز به او دستمزد پرداخت می‌شد. او می‌گوید «قبل از آنکه این تغییرات را ایجاد کنم، رضایت شغلی من از یک تا ده به میزان 3 بود. من تغییرات کوچکی ایجاد کردم. به هیچ وجه کار سختی نبود اما رضایت شغلی من اکنون 7 است.» به نظر خودش، با یافتن روش‌هایی که بتواند وقت بیشتری را به آنچه از آن لذت می‌برد اختصاص دهد، مثل یادگیری، آموزش به دیگران و گذراندن وقت با افراد دیگر، می‌تواند رضایت شغلی خود را به 8 یا 9 برساند.


موردکاوی شماره 2:
شروع کاری که به آن علاقه دارید
نه سال پیش، زمانی که شامی‌کان شغلی در شرکتی در تگزاس به دست آورد، می‌دانست که این شغل ایده‌آل او نیست. کار او در زمینه مدیریت حساب‌ها بود و شامی باید کارهای روزمره‌ای را در ارتباط با یکی از مشتریان شرکت انجام می‌داد. شامی می‌دانست که توانایی اش در زمینه دیگری است. او می‌گوید «بیشتر مایل بودم که خودم در توسعه کار نقش داشته باشم و در بخش فروش باشم نه اینکه به مشتری فعلی خدمات ارائه کنم.» او کمتر از 5 درصد از زمان خود را به این کار اختصاص می‌داد. بعد از یک سال که در این شغل بود، تصمیم گرفت که برای کار خود متناسب‌سازی انجام دهد که به او کمک کرد متوجه شود اگر بر معامله با مشتریان جدید تمرکز کند، راضی‌تر است و این کاری بود که دیگران به صورت تمام وقت انجام می‌دادند. او به نزد ريیس خود رفت و به او توضیح داد، چرا برای گسترش شبکه مشتریان بالقوه در بازار فرد مناسبی است. ريیس او قانع شد. عنوان شغلی شامی و سمتش تغییر نکرد، اما او تمرکز خود را بر کاری گذاشت تا بتواند مشتریان بالقوه‌ای را بیابد که دارای قابلیت‌های مناسبی برای سازمان باشند. این مشتریان اکنون از مشتریان برتر شرکت هستند. در پی این موفقیت، شامی به سمت معاونت ریاست ارتقا یافت و تمرکز او اکنون فقط بر یافتن موقعیت‌های جدید، بازارهای استراتژیک و توسعه کسب و کار است.


مترجم: رویا مرسلی
منبع: HBR
نقل از دنیای اقتصاد

برچسب‌ها: چگونه از شغلی که دوست ندارید, لذت ببرید
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 11:47  توسط محمد  | 

از زندگيتون چي فهميدين؟؟؟

از زندگيتون چي فهميدين؟؟؟

 



فهمــيده ام که نبايد بگذاري حتي يک روز هم بگذرد بدون آنکه به همسرت بگويي " دوستت دارم" . 61 سال


فهمــيده ام که وقتي گرسنه ام نبايد به سوپر مارکت بروم . 38 ساله


فهمــيده ام که مي شود دو نفر دقيقا به يک چيز نگاه کنند ولي دو چيز کاملا متفاوت ببينند. 20 ساله


فهمــيده ام که وقتي مامانم ميگه " بعداً راجع بهش صحبت میکنیم " اين يعني " نه" 7 ساله


فهمــيده ام که من نمي تونم سراغ گردگيري ميزي که آلبوم عکس ها روي آن است بروم و مشغول تماشاي عکس ها نشوم. 42 ساله


فهمــيده ام که بيش تر چيزهاي که باعث نگراني من مي شوند هرگز اتفاق نمي افتند . 64 ساله


فهمــيده ام که وقتي من خيلي عجله داشته باشم ، نفر جلوي من اصلا عجله ندارد . 29 ساله


فهمــيده ام که اگر عاشق انجام کاري باشم،آن را به نحو احسن انجام مي دهم . 48 ساله


فهمــيده ام که بيش ترين زماني که به مرخصي احتياج دارم زماني است که از تعطيلات برگشته ام . 38 ساله

 

فهمــيده ام که باز کردن پاکت شير از طرفي که نوشته " از اين قسمت باز کنيد" سخت تر از طرف ديگر است 54 ساله


فهمــيده ام که مديريت يعني: ايجاد يک مشکل - رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه. 34 ساله


فهمــيده ام که وقتي مامان و بابا سر هم ديگه داد مي زنند ، من مي ترسم . 5 ساله


فهمــيده ام که اگر دنبال چيزي بروي بدست نمي آوري بايد آزادش بگذاري تا به سراغت بيايد . 29 ساله


فهمــيده ام که در زندگي بايد براي رسيدن به اهدافم تلاش کنم ولي نتيجه را به خواست خدا بسپارم و شکايت نکنم. 29 ساله


فهمــيده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابي به سوي داشتن يک "زندگي خوب"حرکت مي کنند که از کنار آن رد مي شوند . 72 ساله


فهمــيده ام که عاشق نبودن گناه است. 31 ساله


فهمــيده ام هر چيز خوب در زندگي يا غير قانوني است و يا غير اخلاقي و يا چاق کننده 48 ساله


هر کسى مسئول خودش هست، هرکسى تو قبر خودش ميخوابه، من بايد آدم درستى باشم . 42 ساله


فهمــيده ام مبارزه در زندگي براي خواسته هايت زيباست اما تنها در کنار کساني که دوستشان داري و دوستت دارند! 27 ساله


فهمــيده ام که وقتي طرف مقابل داد ميزند صدايش به گوشم نميرسد بلکه از ان رد مي شود. 50ساله


فهمــيده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعي اونه که هميشه و در همه حال به شريکش هم فکر کنه بي منت. 35 ساله


فهمــيده ام براي بدست آوردن چيزي که تا بحال نداشتي بايد بري کاري رو انجام بدي که تا بحال انجامش نداده بودي 36 ساله


فهميدم كه اگر عشقي رو از دست دادي ديگه نمي توني بدست بياريش چون هيچ چيز مثل سابق نيست! و سعي كني كه فقط ازش به نيكي ياد كني! م . ج 30 ساله

 

فهمــيده ام که هيچ وقت نبايد وقتي دستت تو جيبته روي يخ راه بري . 12 ساله


فهميدم كه تا دير نشده بايد يه كاري كرد تا بعد ها غصه فرصت هاي رو كه داشتي ولي استفاده نكردي رو نخوري... و بعضي وقت ها هم بايد هيچ كاري نكني تا وضع از ايني كه هست بدتر نشه.... 31 ساله


من هنوز چيزي نفهميدم, فعلا قضيه خيلي مبهمه. 34 ساله

 

فهمیدم تو این دنیا هیچ چیز اونقدر که فکر میکنیم مهم نیست بجز کسی که دوسش داری 52 ساله


فهميدم روي هيچ عقيده اي تعصب نداشته باشم چرا كه چند سال بعد ممكنه برام مسخره و خنده دار بشه و هيچ عقيده اي رو مسخره نكنم چرا كه شايد سال ها بعد آرمان زندگيم بشه. 30 ساله


من فهميدم كه هيچ وقت اون چيزي رو كه مي خواهي به دست نمي آري و وقتي هم كه بدست اوردي ديگه اون رو نمي خواهي . 37 ساله


برچسب‌ها: از زندگيتون چي فهميدين
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 11:42  توسط محمد  | 

درسهای ناب برای زندگی

درسهای ناب برای زندگی

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای! گفت یا باد است یا خواب است یا افسانه ای ، گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چیست؟ گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای! گفتمش آنانکه میبینی بر او دل بسته اند ، گفت یا کورند یا مستند یا دیوانه ای.


---------------------


در نبرد بین انسانهای سخت و روزهای سخت - این انسانهای سخت هستند که می مانند نه روزهای سخت

-------------------


با این4 دسته از افراد کمتر معاشرت کنید:

1- آنهائی که از زندگی بیزارند و با همه دنیا سر جنگ دارند.

2- آنهائی که مدام پشت سر دیگران غیبت می کنند.

3- آنهائی که شکست و سر خوردگی های گذشته شما را به شما یادآوری می کنند.

4- آنهائی که می خواهند شما را کنترل کنند.

-------------------------------

بهترین روزهایت را به کسانی هدیه کن که بدترین روزها در کنارت بوده اند

-------------------------------


نمی توان برگشت و آغاز خوبی داشت، اما می توان شروع کرد و پایان خوبی داشت


--------------------------------

حتی لاك پشت ها هم هنگامی كه بدانند به كجا می روند زودتر از خرگوش ها به مقصد می رسند


--------------------------

به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه میجویی،گاه اقبالی بزرگ است.


----------------------------

وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیرو از خارج می شکند ، یک زندگی به پایان می رسد.
وقتی تخم مرغ به وسیله نیروئی از داخل می شکند ، یک زندگی آغاز می شود.
تغییرات بزرگ همیشه از داخل انسان آغاز می شود.

 

----------------------------

اگر روی پای خود بایستیم،اسمان بر شانه هایمان تکیه خواهد زد.

 

----------------------------

به یادت بسپار که تاریک ترین لحظه شب ،نزدیکترین لحظه به طلوع است.

 

----------------------------

وان گاه که ضربه های شیشه ی زندگی را به ریشه هایت حس می کنی ،به خاطر بیار زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستاره هاست.

 

----------------------------

فراموش کن چیزی را که نمی توانی بدست بیاوری و بدست بیاور انچه را که نمی تونی فراموش کنی.

 

----------------------------

دریا باش نه سنگ !چرا که سنگی اگر به سمت دریا پرتاب شود ،این سنگ است که در عمق دریا غرق می شود ،ولی دریا اسیبی نمی بیند.

 

----------------------------

سختی ها فانی اند و سر سختان باقی .

 

----------------------------

فرصت هارا غنیمت شمریم نه غنیمت ها را شمارش ،بیایید طراح حل مساله باشیم نه طراح مسائل،بیایید دیگران را یارباشیم نه بار ،بیایید رنگین کمان بعداز باران باشیم نه خرابی های بعد از باران.

 

----------------------------

هیچوقت مغرور نشو ....برگها وقتی می ریزن که فکر می کنن طلا شدن.

 

----------------------------

انسان هم می تونه دایره باشه هم یه خط راست ،تا ابد دورخودت بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی.

 

جملات پربار و زیبا از بزرگان:

آنکه شادی را پاک می کند ، روان آدمیان را به بند کشیده است . حکیم ارد بزرگ

----------------------------

عشق همانند مغناطیسی است که ما را به مبدا خود جذب می کند . باربارا دی آنجلیس

----------------------------

اگر همه آرزوها برآورده می شد ، هیچ آرزوئی برآورده نمی شد. یونسکو

----------------------------

از دیگران نخواهیم رخدادهای اندوهناک گذشته خویش را برایمان بازگویند . حکیم ارد بزرگ

----------------------------

مقام عالی انسانی در برابر شماست. آن را بدست آورید. شیللر

----------------------------

به زبانت اجازه نده که قبل از اندیشه ات به کار افتد. شیلون

----------------------------

کسی ، رستاخیز و دگرگونی بزرگی را فراهم می آورد که پیشتر بارها و بارها با تصمیم گیری های بسیار ، خود ساخته شده باشد . حکیم ارد بزرگ

----------------------------

اگرآنچه انجام می دهید،ناحق باشد،موفقیتی کسب نخواهید کرد. توماس کارلایل. فیلسوف اسکاتلندی

----------------------------

وقتی که رویا می بینم ، احساس جوانی می کنم. الیزابت کوتورث

----------------------------

اگر برای رسیدن به آرزوهای خویش زور گویی پیشه کنیم ، پس از چندی کسانی را در برابرمان خواهیم دید که دیگر زورمان به آنها نمی رسد . حکیم ارد بزرگ

----------------------------

لازمه موفقیت ،در توانائی تمرکز انرژی ذهنی و جسمی وبدون وقفه بروی یک مسئله است بی آنکه احساس خستگی کنید. توماس ادیسون

----------------------------

آموزش توانسته است جمعیت فراوانی را باسواد کند، امانتوانسته است، به آنها بگوید چه بخوانند. جی.تراولیان

----------------------------

آنکه نمی تواند از خواب خویش برای فراگیری دانش و آگاهی کم کند ارزش برتری و بزرگی ندارد . حکیم ارد بزرگ

----------------------------

لباس قدیمی را بپوشید ولی کتاب نو بخرید. آستین فلپز

----------------------------

هرگز هیچ هدفی را رها مکنید، مگر اینکه ابتدا قدم مثبتی درجهت تحقق آن برداشته باشید . آنتونی رابینز

----------------------------

آنان که مدام دل نگران ناتوانان هستند هیچ گاه نمی توانند ناتوانی را نجات بخشند ! با اشک ریختن ما ، آنها توانا نمی شوند باید توانا شد و آنگاه آستین همت بالا زد . حکیم ارد بزرگ

----------------------------

کامیابی تنها در این است که بتوانی زندگی را به شیوه خودسپری کنی. کریستوفرمورلی

----------------------------

اگر می خواهی دوستیت پا برجا بماند هیچ گاه با دوستت شریک مشو . حکیم ارد بزرگ

----------------------------

سعادت عادت است آنرا پرورش دهید. آلبرت هوبار

----------------------------

دانشگاه تمام استعدادهای افراد،ازجمله بی استعدادی آنهاراآشکارمیکند. چخوف

----------------------------

دوستی با کسی که باورهایت را نمی پذیرد به جایی نخواهد رسید . حکیم ارد بزرگ

----------------------------

معاشرت بر دانائی می افزاید ولی تنهائی مکتب نبوغ است. گیبون

----------------------------

صرفه جوئی خود یکی از منابع مهم درآمد است. الکساندردوما

----------------------------

گفتگو با خردمندان و دانشوران ، پاداشی کمیاب است . حکیم ارد بزرگ

----------------------------

همه ما نیاز داریم که دائماٌ احساس رشد عاطفی و معنوی کنیم . این غذایی است که روح ما به آن محتاج است . آنتونی رابینز

----------------------------

اینترنت همانند دریاست ، کسی که آن را نمی شناسد همانند کسی ست که شنا را نمی داند . حکیم ارد بزرگ

----------------------------

حوادث چون روزها سپری می شوند. مثل افریقائی

----------------------------

بهترین چاره غضب ، به تاخیر انداختن آن است. سلیکا

----------------------------

بزرگترین گمشده های ما در زندگی ، نزدیکترین ها به ما هستند ! . حکیم ارد بزرگ

----------------------------

دانه خدمت نیکو بیفشان.یادگارهای شیرین از آن بیرون خواهد آمد . مادام دوستاهل

----------------------------

بهترین زمان برای رفع عواطف منفی هنگام بروز و احساس آنهاست. هنگامی که این عواطف قدرت گرفتند، رفع آنها بسیار مشکلتر است. آنتونی رابینز

----------------------------

تاریکی در زندگی ماندگار و ابدی نیست ، برسان روشنایی . حکیم ارد بزرگ

----------------------------

آن گاه هر کاری که از شما سر بزند سرشار از عشق و شور زندگی خواهد بود . باربارا دی آنجلیس

----------------------------

گنج هائی که در قلب هستند ، قابل سرقت نیستند. ضرب المثل روسی

----------------------------

هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر می رسد. توماس کارلایل

----------------------------

غذا را سبک کن تا ازمرض ایمن شوی . جالینوس

----------------------------

ایستایی وجود ندارد ، هر چه هست جوشش و جاری بودن است . حکیم ارد بزرگ

----------------------------

اگر زندگی با تو سرناسازگاری دارد تو با او سازش کن. اسپارت

----------------------------

کیش خوب همانند فوتبال خوب است، حرف نمی زند ، عمل می کند. کن بلانچارد

----------------------------

آدمیانی مانند گل های لاله ، زندگی کوتاه در هستی و نقشی ماندگار در اندیشه ما دارند . حکیم ارد بزرگ

----------------------------

از زندگی خود لذت ببرید، بدون آنکه آنرا با زندگی دیگران مقایسه کنید. کندورسه

----------------------------

تصمیم بگیرید که چه می خواهید و مشخص کنید که چه عاملی مانع رسیدن به آن خواسته است. آنتونی رابینز

----------------------------

سرایش یک بیت درست از زندگی ، نیاز به سفری ، هفتاد ساله دارد . حکیم ارد بزرگ

----------------------------

هر چه بیشتر عشق بورزید ، عشق و شور زندگی بیشتری به شما روی خواهد آورد . باربارا دی آنجلیس

----------------------------

اگر همسر شما در اثر فشار کار ، سخنان دلسرد کننده ای می گوید معنی اش آن نیست که به آخر خط رسیده اید . معنی اش آن است که همسر مورد علاقه شما به محبت و حمایت بیشتری نیاز دارد. آنتونی رابینز

----------------------------

آدمی با کینه ، زندگی را بر دوستان نیز تنگ می کند . حکیم ارد بزرگ

----------------------------

یکی از ناشناخته ترین لذتها در زندگی حرف زدن با خویشتن است. فرانسیس رواتر

برچسب‌ها: درسهای ناب برای زندگی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 11:38  توسط محمد  | 

هنگام دعا قلب خود را متوجه خدا گردان و چنان گمان داشته باش که خواسته ات در آستانه در حاضر و آماده اس

  • هنگام دعا قلب خود را متوجه خدا گردان و چنان گمان داشته باش که خواسته ات در آستانه در حاضر و آماده است!!
    امام صادق (ع ) 1400 سال پیش !!

    اینم بخونید خیلی شگفت انگیزه:‌ (حتما تا آخرشون بخونید)

    اگه قبلا این کتاب رو خوندید این متن رو هم به دانسته هاتون اضافه کنید :

    راز از زبان امام علی (ع) :

    ¤بدان همان كسيكه گنجهاي آسمان ها و زمين را در اختيار دارد به تو اجازه دعا و درخواست داده است و اجابت آنرا نيز تضمين نموده به تو امر كرده كه از او بخواهي تا به تو عطا كند و از او درخواست رحمت نمايي تا رحمتش را بر تو فرو فرستد .
    ¤خداوند بين تو و خودش را كسي قرار نداده كه حجاب و فاصله باشد و تو را مجبور نساخته كه به شفيع و واسطه اي پناه ببري.
    ¤و مانع ات نشده كه اگر كار خلافي نمودي توبه كني . در كيفر تو تعجيل ننموده و در انابه و بازگشت بر تو عيب نگرفته است.
    ¤در آنجا كه فضاحت و رسوايي سزاوار تو است تو را رسوا نساخته.
    ¤براي بازگشت و قبول توبه شرايط سنگيني قائل نشده است.در جريمه با تو به مناقشه نپرداخته و تو را از رحمتش مايوس نساخته. بلكه بازگشت تو را از گناه حسنه و نيكي قرار داده . گناه و بديت را يك و نيكيت را ده به حساب آورده است و در توبه و بازگشت و عذرخواهي را برويت كشوده است.
    ¤هر گاه بخواهي با او درد دل مي كني و ناراحتي و مشكلاتت را در برابر او قرار مي دهي از او در كارهايت استعانت ميجويي.
    ¤و از خزائن رحمتش چيزهايي را مي خواهي كه جز او كسي قادر به عطا آن نيست مثل عمر بيشتر تندرستي بدن و وسعت روزي .
    ¤بار ديگر تاكيد ميكنم كه خداوند كليدهاي خزائنش را در دست تو قرار داده زيرا به تو اجاز داده كه از او درخواست كني 
    ¤بنابراين هرگاه خواستي مي تواني به وسيله دعا درهاي نعمت خدا را بگشايي و باران رحمت خدا را فرود آري.
    ¤اما هرگز نبايد از تاخير در اجابت دعا مايوس كردي زيرا بخشش به اندازه نيت است.
    ¤گاه ميشود كه اجابت به تاخير مي افتد تا اجر و پاداش و عطاي درخواست كننده بيشتر گردد 
    ¤و گاه درخواست ميكني اما اجابت نميگردد در حاليكه بهتر از آن بزودي و يا در موعد مقرر به تو عنايت خواهد شد.
    ¤و يا بخاطر چيز بهتري اين درخواستت برآورده نميشود زيرا چه بسا چيزي را ميخواهي كه اگر به تو داده شود موجت هلاكت دين تو ميگردد.
    ¤روي اين اصل : خواسته تو بايد چيزي باشد كه جمال و زيبايي اش براي تو باقي و وبال و بديش از تو رخت بربندد.
    *مال براي تو باقي نمي ماند و تو براي مال باقي نخواهي ماند .*
    جز به خداوند به هيچكس اميدوار نباشيد و جز از گناه خود از هيچ چيز نهراسيد.

    منبع : نهج البلاغه

    ببخشید اگه طولانی شد !!!!

  • *دعا كنید در حالی كه یقین و اطمینان داشته باشید كه دعاي شما مستجاب خواهد شد.
    حضرت محمد(ص)

    *خداوند مستجاب نكند دعاي كسی را كه دلش پریشان است و نمیداند چه می گوید.
    حضرت محمد(ص)

    *خدا را بخوانيد و به اجابت دعاي خود يقين داشته باشيد و بدانيد كه خداوند دعا را از قلب غافل بي خبر نمي بذيرد.
    حضرت محمد(ص)

    *محبوبترين كارها نزد خداوند متعال بر روي زمين دعا كردن است.
    امام علي(ع)

    *دعا نكردن گناه محسوب مي شود.
    حضرت محمد(ص)

    *برترين دعا استغفار است.
    حضرت محمد(ص)

    *اگر كسی از شما بخواهد داراي حالتی شود كه همه خواسته هایش را خداوند برآورد باید از همه مردم نا امید باشد و هیچ امیدي جز خداوند نداشته باشد پس اگر چنین حالتی را در قلب بیابد چیزي از خدا نخواهد مگر اینكه برآورد.
    امام صادق(ع)


برچسب‌ها: هنگام دعا قلب خود را متوجه خدا گردان و چنان گمان د, امام صادق, ع, 1400 سال پیش
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 22:42  توسط محمد  | 

داستان کوتاه نتیجه خوبی و بدی

12345



پسر زنی به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشت. بنابراین زن دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد . این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گوژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنکه از او تشکر کند می گفت: کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد . این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد.






او به خود گفت :او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟ یک روز که زن از گفته های مرد گوژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابراین نان او را زهر آلود کرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که میکنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت.

مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت . آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد ، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالی که به مادرش نگاه می کرد ، گفت : مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم.

در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گوژ پشت را دیدم که به سراغم آمد . او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز میخورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود ، فرزندش نان زهرآلود را می خورد . به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت :

هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند

و نیکی هایی که انجام می دهیم به ما باز میگردند


برچسب‌ها: داستان کوتاه نتیجه خوبی و بدی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 22:38  توسط محمد  | 

جمله شادی آور برای زندگی

جمله شادی آور برای زندگی

نویسنده :FASHI
تاریخ:دوشنبه 19 تیر 1391-07:03 ب.ظ



1) در هر فرصتی لبخند بزن

2)نذار یه روز بد این حسو درت بوجود بیاره که زندگیت بده

3)به افکار منفی تو ذهنت بگو بشینن سر جاشون و آروم بشن

4)تو جهانی که میتونی هر کس یا هر چیزی باشی که میخوای...خودت باش

5)هر چقدر خودت تصمیماتو بپذیری ...کمتر احتیاج پیدا میکنی که دیگران هم

 اوناروبپذیرن.

6)یه نگرش بد مثه یه چرخ پنچر میمونه...تا وقتی عوض نشه نمیتونی راه طولانی 

باهاش بری.

7)این مهمه که یه نفرو خوشحال کنی ...و این مهمه که اول با خودت شروع کنی.

8)زندگی این نیست که دیگرانو خوشحال کنی.اینه که خوشحالیتو با دیگران 

تقسیم کنی.

9)خوشحالی چیزی نیس که واسه آینده نگهش داری...باید تو همین لحظه ازش

استفاده کنی

10)اگه بخوای به هر چیزی جایی تو زندگیت بدی هیچوقت ارزش واقعی خودتو 

نمیفهمی.

11)بعضی وقتا زندگی دو تا حق انتخاب بهمون میده

1)دیگریو از دست بدی

2) خودتو از دست بدی

موقعیتو بیخیال ...خودتو از دست نده...!

12)بدون اگه شادیت به رفتار یه نفر دیگه بستگی داره...قشنگ با یه مشکل بزرگ 

مواجهی

13)هر کاری که یه شخصی با تو در گذشته انجام داده نیروی امروزتو تامین نمیکنه

این نیرو به خودت ربط داره.

14)نگران نباش درمورد کسایی که در موردت نگران نیستن.

15)ارزش خودتو بدون ! وقتی به کسایی که ارزشتو نمیدونن قسمتی از روحتو

بدی دیگه انتظار نداشته باش برگردونده بشه.

16)بعضی وقتا باید یه سری اتفاقایی که برات افتادنو بذاری برن...اینطوری از

گذشته و درد هایی که برات به همراه داشتن خارج میشی و آماده برای قسمت 

بعدیه زندگیت

17)اگه میخوای از مشکلاتت خلاص شی ...در موردشون حرف نزن.چون ذهنت 

تحت تاثیر حرفاته همینطور که حرفهات تحت تاثیر ذهنته.و این تقریبا غیرممکنه 

که از یه مشکل در بیای در حالیکه در موردش نگرانی.

18)اگه یه ضرر عاطفی...جسمی یا روحی خوردی بهترین راه اینه که ولش کنی

و با عزت نفس رشد کنی.

19)گفتن خداحافظ یکی از دردناکترین راههای حل مسئلس...ولی بعضی وقتا 

ضروریه.

20)اگه با این طرز فکر که بخششی وجود نداره حرکت کنی ...یعنی رنج پس از

شادیو انتخاب کردی.

21)انقد به چیزایی که نداری فک نکن...تا یکم هم به چیزایی که داری بتونی نگا 

کنی.

22)اینو بدون که تو این دنیا کسایی هستن که از داشته های تو خیلی کمتر دارن

ولی خوشحالن

23)درموردداشته هات بیشتر حرف بزن تا نداشته هات هم کمتر شن

24)بعضی وقتا آدما موقعیتا ی خوبو پس میزنن به امید یه موقعیت بهتر....

درحالیکه اون موقعیت به اندازه ی کافی خوب بوده و هیچ موقعیت بهتری هم 

نیومده.


برچسب‌ها: جمله شادی آور برای زندگی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 7:50  توسط محمد  | 

شاد بنویس !

دانلود نرم افزار محاسبه نفسمحمد آسترکیسه شنبه 20 تیر 1391
هدف از طراحی این نرم افزار ثبت خوبی ها و بدی هایی که کاربر در در هر روز انجام داده ،جهت محاسبهنفس و ارزیابی رفتار خود می باشد به کمک این نرم افزار کاربر قادر است تا ویژگی های و خصوصیات رفتاری دلخواه خود را در نرم افزار مشخص نماید .و در هر روز به آن ویژگی و رفتار خود نمره دهد و یا تعداد تکرار آن رفتار را مشخص نماید تا از این طریق خود را به انجام خوبی ها عادت دهد و از بدی هادور نماید و در هر روز از نفس خود حساب کشی کند . همچنین امکان مقایسه بصورت روزانه و هفتگی و ماهانه رفتار خود و پیشرفت و یا پسرفت خصوصیات اخلاقیفراهم می گردد . همچنین بعضی از دیون مثل حق الله و حق الناس را میتوان در نرم افزار ثبت نمودکه در زمان مناسب ادای دین آن را به جا آورد بطور مثال با ثبت  ویژگی “قضا شدن نماز” در تاریخ و زمان مشخص می تواند در زمان مناسب ادایدین نماید و یا ویژگی “ضایع کردن حق الناس” را در صورت مرتکب شدن ،با ثبت آن و توضیحات لازم می تواند در زمان مناسب جبران نماید.قابل اجرا در تمامی سیستم عامل ها حجم فایل : ۸٫۰۲ مگابایت | لینک دانلود : مستقیمنوع مطلب : برچسب ها :نظرات (0)آقا بیا !!!محمد آسترکیچهارشنبه 14 تیر 1391* بسم الله الرحمن الرحیم *نامه ای به امام زمان (عج) به مناسبت نمیه ی شعبان  !!! سلام آقا جان ! نمیدانم چه باید بگویم ! از اینکه برای شما نامه مینویسم خیلی خوشحالم ! آقا جان ؟ پس کی میایی ؟ آقا بیا من هر روز دعای عهد میخوانم ولی من هرگز دروغگویی را ترک نمیکنم ! آقا بیا من هر روز قرآن میخوانم ولی ذره ای به آن عمل نمیکنم ! آقا بیا من هر روز دعای فرج تو را میخوانم ولی هرگز کار نیک نمیکنم !آقا بیا من میلاد تو را جشن میگیرم ولی حجابم را رعایت نمیکنم !آقا بیا من هر روز برای سلامتی ات  صدقه میدهم ولی هرگز غیبت را ترک نمیکنم !آقا بیا من هر روز برای فرجت 100 صلوات میفرستم ولی دست از شهوت رانی برنمیدارم !آقا بیا ! آقا بیا قیمت نان و بنزین خیلی بالا رفته است ! آقا بیا ! قیمت مسکن بیداد میکند ! آقا بیا ! اینجا بی عدالتی موج می زند و فحشا گران را اعدام می کنند !آقا بیا ! پس چرا ظهور نمیکنی ؟ آقا بیا ! مگر نمیبینی من یک گوشه نشسته ام و فقط میگویم بیا ! پس چرا نمیایی ؟ آقا بیا ! دیگر نمیتوانیم اسراف کنیم ! بیا ! واقعا برای ظهور چه کرده ایم ؟ چه کرده ام !!! ؟ فقط یک گوشه نشستیم و گفتیم بیا ! گفتیم خدایا ظهورش را نزدیک کن ! ولی از گناه هایمان دست برنمیداریم ! پاپس نمیکشیم حتی اندکی ! پس چگونه میگوییم بیا ؟ آیا اینقدر که ما از میلادش خوشحالیم او هم از ما خوشحال است ؟ خوشحالست در حالی که شیعیان را آلوده میبیند ؟از اینکه ما را آلوده به شهوت میبیند خوشحال است ؟ خوشحال است ؟نه خوشحال نیست ! ما خوشحالیم ! باید هم باشیم ! میلیونی شربت و شیرینی میخریم ! جشن میگیریم ! اسراف میکنیم !آیا این کارها خوشحالش میکند ویا ترک یک گناه   ! حتی جزئی  ؟ نمیدانم چه بگویم ! نمیدانم ! اللهم عجل لولیک الفرج .....................................................................نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (0)چه محشری می شود !!!!محمد آسترکیدوشنبه 5 تیر 1391می گویند : "مریلین مونرو ” یک وقتی نامه ای به ” البرت اینشتین ” نوشت :فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو . چه محشری می شوند!"اینشتین” در جواب نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم . واقعا هم که چه محشری می شود! ولی این یک روی سکه است ،فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (1)نمی دانم !محمد آسترکیشنبه 3 تیر 1391نمی دانم ! نمی دانم !  پسری که دست های پینه بسته پدرش را می بیند ! اشک های مادرش را می بیند ! سختی های برادر و خواهرش را میبیند ! چگونه در مدرسه میتواند بنویسد علم بهتر است یا ثروت ؟ نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (0)شاد بنویس !محمد آسترکیجمعه 2 تیر 1391                               می گویند : شاد بنویس ...                                 نوشته هایت درد دارند!          و من یاد ِ مردی می افتم ،                       که با کمانچه اش ،                      گوشه ی خیابان شاد میزد...          اما با چشمهای ِ خیس ...!! نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (0)زود قضاوت نکن !محمد آسترکیجمعه 2 تیر 1391مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود.در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور وهیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را بالذت لمس می‌کرد فریاد زد:پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنند . مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدندو از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد:پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید .زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند:‌چرا شما برای مداوای پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.امروز پسر من برای بار  اول در زندگی می‌تواندببیند !!!نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (1)پیرمرد عاشق !محمد آسترکیجمعه 2 تیر 1391 پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!حتی مرا هم نمی شناسد!پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روزصبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت :  اما من که می دانم او چه کسی است...!نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (0)چقدر تشنه بودم !محمد آسترکیجمعه 2 تیر 1391پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود .. در یخچال را باز می کندعرق شرم ... بر پیشانی پدر می نشیندپسرک این را می دانددست می برد بطری آب را بر می دارد کمی آب در لیوان می ریزد .....  صدایش را بلند می کند ،  چقدر تشنه بودم ! پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ... نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (0)زندگی همین حالاست ....محمد آسترکیجمعه 2 تیر 1391در سمت توامدلم باران ، دستم باراندهانم باران ، چشمم بارانروزم را با بندگی تو پا گشا می کنم ...هر اذانی که می وزدپنجره ها باز می شوندیاد تو کوران می کند ...هر اسم تو را که صدا می زنمماه در دهانم هزار تکه می شود ...کاش من همه بودم !کاش من همه بودم !با همه دهان ها تو را صدا می زدم ...کفش های ماه را به پا کرده امدوباره عازم توام ...تا بوی زلف یار در آبادی من استهر لب که خنده ای کند از شادی من استزندگی با توستزندگی همین حالاست...زندگی همین حالاست....نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (0)همه ی ما چهار زن داریم !محمد آسترکیجمعه 2 تیر 1391روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که جهار زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشتکه روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد.واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود .مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کردتا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بوداما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمامکارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمیدکه به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت : من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره  خواهم شد .بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند .اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت : من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتربه تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟زن به سرعت گفت : " هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.ناچار با قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت و گفت : من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟زن گفت : البته که نه !  زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنمو بیشتر خوش باشم  قلب مرد یخ کرد.مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید ازهمیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟زن گفت : این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم !  گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.در همین حین صدایی او را به خود آورد :" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ،زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود .تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت : باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ...در حقیقت همه ما چهار زن داریم !الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمانو پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند .هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تاسر مزارت کنارت خواهند ماند.د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد .اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (1)دست خودش نیست !محمد آسترکیجمعه 2 تیر 1391    به او گفتم : چرا هر بار می ایستی و از    شوهرت کتک میخوری؟   گفت : اگر خودم را نندازم جلو ، شروع   می‌کند و خودش رو می‌زند ،  اونقدر می‌زنه تا داغون میشه ،         آخه موجیه ........                                                             دست خودش نیست ... !نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (0)نامه ای به فرزند !محمد آسترکیپنجشنبه 1 تیر 1391فرزند عزیزم : آن زمان که مرا پیر و ازکار افتاده یافتی،اگر هنگام غذا خوردن لباس..هایم راکثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم رابپوشم .اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و درکم کن ! یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم ...وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکنوقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگروقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه م یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشووقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو .. روزی خود میفهمی !از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو یاریم کن همانگونه که من یاریت کردمکمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانمفرزندم ! دوستت دارم ! نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (0)بنده خدا !محمد آسترکیپنجشنبه 1 تیر 1391   کودکی با پای برهنه بر روی برفها  ایستاده بود و به ویترین   فروشگاهی نگاه می کرد .  زنی ، در حال عبور او را دید  او را به داخل فروشگاه برد و   برایش لباس و کفش خرید و گفت:  مواظب خودت باش کودک پرسید:   خانم شما خدا هستی؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم. کودک گفت : می دانستم با او نسبتی داری ! نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (2)دعا تا دعا !محمد آسترکیپنجشنبه 1 تیر 1391دست های کوچکش به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد ! التماس می کند : آقا ! آقا ! دعا می خری؟و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند ! و برای فرج آقا دعا می کند ....نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (3)تک بیت های کتابی !محمد آسترکیپنجشنبه 1 تیر 1391* ایجاز مُخلّ  *در رمانی بیست جلدی شرح دادم مختصرداستان یک شب از شب‌های هجران تو را !* غرفه دار *بر سر مجموعه ی گل در نمایشگاه باغگشته بلبل غرفه دار انتشارات بهار !* بیماری جلدی *گرچه یار مهربانی، این زمان با مفلساننرخ روی جلد تو نامهربانی می‌کند ! * کتاب صوتی *حرف کتاب بس کن و بنشین کنار مندارم برایت ای گل من ! یک کتاب حرف !* سرانه مطالعه *روزانه لااقل دو سه ساعت مطالعه !کرده کتاب حسن تو ما را کتابخوان !* خوانش *می‌خوانمت هنوز تو را ای کتاب حسن !چشم مرا اگر چه سوادی نمانده است !دانلود نرم افزار محاسبه نفسمحمد آسترکیسه شنبه 20 تیر 1391هدف از طراحی این نرم افزار ثبت خوبی ها و بدی هایی که کاربر در در هر روز انجام داده ،جهت محاسبهنفس و ارزیابی رفتار خود می باشد به کمک این نرم افزار کاربر قادر است تا ویژگی های و خصوصیات رفتاری دلخواه خود را در نرم افزار مشخص نماید .و در هر روز به آن ویژگی و رفتار خود نمره دهد و یا تعداد تکرار آن رفتار را مشخص نماید تا از این طریق خود را به انجام خوبی ها عادت دهد و از بدی هادور نماید و در هر روز از نفس خود حساب کشی کند . همچنین امکان مقایسه بصورت روزانه و هفتگی و ماهانه رفتار خود و پیشرفت و یا پسرفت خصوصیات اخلاقیفراهم می گردد . همچنین بعضی از دیون مثل حق الله و حق الناس را میتوان در نرم افزار ثبت نمودکه در زمان مناسب ادای دین آن را به جا آورد بطور مثال با ثبت  ویژگی “قضا شدن نماز” در تاریخ و زمان مشخص می تواند در زمان مناسب ادایدین نماید و یا ویژگی “ضایع کردن حق الناس” را در صورت مرتکب شدن ،با ثبت آن و توضیحات لازم می تواند در زمان مناسب جبران نماید.قابل اجرا در تمامی سیستم عامل ها حجم فایل : ۸٫۰۲ مگابایت | لینک دانلود : مستقیمنوع مطلب : برچسب ها :نظرات (0)آقا بیا !!!محمد آسترکیچهارشنبه 14 تیر 1391* بسم الله الرحمن الرحیم *نامه ای به امام زمان (عج) به مناسبت نمیه ی شعبان  !!! سلام آقا جان ! نمیدانم چه باید بگویم ! از اینکه برای شما نامه مینویسم خیلی خوشحالم ! آقا جان ؟ پس کی میایی ؟ آقا بیا من هر روز دعای عهد میخوانم ولی من هرگز دروغگویی را ترک نمیکنم ! آقا بیا من هر روز قرآن میخوانم ولی ذره ای به آن عمل نمیکنم ! آقا بیا من هر روز دعای فرج تو را میخوانم ولی هرگز کار نیک نمیکنم !آقا بیا من میلاد تو را جشن میگیرم ولی حجابم را رعایت نمیکنم !آقا بیا من هر روز برای سلامتی ات  صدقه میدهم ولی هرگز غیبت را ترک نمیکنم !آقا بیا من هر روز برای فرجت 100 صلوات میفرستم ولی دست از شهوت رانی برنمیدارم !آقا بیا ! آقا بیا قیمت نان و بنزین خیلی بالا رفته است ! آقا بیا ! قیمت مسکن بیداد میکند ! آقا بیا ! اینجا بی عدالتی موج می زند و فحشا گران را اعدام می کنند !آقا بیا ! پس چرا ظهور نمیکنی ؟ آقا بیا ! مگر نمیبینی من یک گوشه نشسته ام و فقط میگویم بیا ! پس چرا نمیایی ؟ آقا بیا ! دیگر نمیتوانیم اسراف کنیم ! بیا ! واقعا برای ظهور چه کرده ایم ؟ چه کرده ام !!! ؟ فقط یک گوشه نشستیم و گفتیم بیا ! گفتیم خدایا ظهورش را نزدیک کن ! ولی از گناه هایمان دست برنمیداریم ! پاپس نمیکشیم حتی اندکی ! پس چگونه میگوییم بیا ؟ آیا اینقدر که ما از میلادش خوشحالیم او هم از ما خوشحال است ؟ خوشحالست در حالی که شیعیان را آلوده میبیند ؟از اینکه ما را آلوده به شهوت میبیند خوشحال است ؟ خوشحال است ؟نه خوشحال نیست ! ما خوشحالیم ! باید هم باشیم ! میلیونی شربت و شیرینی میخریم ! جشن میگیریم ! اسراف میکنیم !آیا این کارها خوشحالش میکند ویا ترک یک گناه   ! حتی جزئی  ؟ نمیدانم چه بگویم ! نمیدانم ! اللهم عجل لولیک الفرج .....................................................................نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (0)چه محشری می شود !!!!محمد آسترکیدوشنبه 5 تیر 1391می گویند : "مریلین مونرو ” یک وقتی نامه ای به ” البرت اینشتین ” نوشت :فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو . چه محشری می شوند!"اینشتین” در جواب نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم . واقعا هم که چه محشری می شود! ولی این یک روی سکه است ،فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (1)نمی دانم !محمد آسترکیشنبه 3 تیر 1391نمی دانم ! نمی دانم !  پسری که دست های پینه بسته پدرش را می بیند ! اشک های مادرش را می بیند ! سختی های برادر و خواهرش را میبیند ! چگونه در مدرسه میتواند بنویسد علم بهتر است یا ثروت ؟ نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (0)شاد بنویس !محمد آسترکیجمعه 2 تیر 1391                               می گویند : شاد بنویس ...                                 نوشته هایت درد دارند!          و من یاد ِ مردی می افتم ،                       که با کمانچه اش ،                      گوشه ی خیابان شاد میزد...          اما با چشمهای ِ خیس ...!! نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (0)زود قضاوت نکن !محمد آسترکیجمعه 2 تیر 1391مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود.در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور وهیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را بالذت لمس می‌کرد فریاد زد:پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنند . مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدندو از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد:پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید .زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند:‌چرا شما برای مداوای پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.امروز پسر من برای بار  اول در زندگی می‌تواندببیند !!!نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (1)پیرمرد عاشق !محمد آسترکیجمعه 2 تیر 1391 پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!حتی مرا هم نمی شناسد!پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روزصبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت :  اما من که می دانم او چه کسی است...!نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (0)چقدر تشنه بودم !محمد آسترکیجمعه 2 تیر 1391پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود .. در یخچال را باز می کندعرق شرم ... بر پیشانی پدر می نشیندپسرک این را می دانددست می برد بطری آب را بر می دارد کمی آب در لیوان می ریزد .....  صدایش را بلند می کند ،  چقدر تشنه بودم ! پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ... نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (0)زندگی همین حالاست ....محمد آسترکیجمعه 2 تیر 1391در سمت توامدلم باران ، دستم باراندهانم باران ، چشمم بارانروزم را با بندگی تو پا گشا می کنم ...هر اذانی که می وزدپنجره ها باز می شوندیاد تو کوران می کند ...هر اسم تو را که صدا می زنمماه در دهانم هزار تکه می شود ...کاش من همه بودم !کاش من همه بودم !با همه دهان ها تو را صدا می زدم ...کفش های ماه را به پا کرده امدوباره عازم توام ...تا بوی زلف یار در آبادی من استهر لب که خنده ای کند از شادی من استزندگی با توستزندگی همین حالاست...زندگی همین حالاست....نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (0)همه ی ما چهار زن داریم !محمد آسترکیجمعه 2 تیر 1391روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که جهار زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشتکه روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد.واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود .مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کردتا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بوداما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمامکارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمیدکه به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت : من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره  خواهم شد .بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند .اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت : من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتربه تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟زن به سرعت گفت : " هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.ناچار با قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت و گفت : من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟زن گفت : البته که نه !  زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنمو بیشتر خوش باشم  قلب مرد یخ کرد.مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید ازهمیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟زن گفت : این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم !  گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.در همین حین صدایی او را به خود آورد :" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ،زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود .تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت : باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ...در حقیقت همه ما چهار زن داریم !الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمانو پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند .هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تاسر مزارت کنارت خواهند ماند.د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد .اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (1)دست خودش نیست !محمد آسترکیجمعه 2 تیر 1391    به او گفتم : چرا هر بار می ایستی و از    شوهرت کتک میخوری؟   گفت : اگر خودم را نندازم جلو ، شروع   می‌کند و خودش رو می‌زند ،  اونقدر می‌زنه تا داغون میشه ،         آخه موجیه ........                                                             دست خودش نیست ... !نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (0)نامه ای به فرزند !محمد آسترکیپنجشنبه 1 تیر 1391فرزند عزیزم : آن زمان که مرا پیر و ازکار افتاده یافتی،اگر هنگام غذا خوردن لباس..هایم راکثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم رابپوشم .اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و درکم کن ! یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم ...وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکنوقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگروقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه م یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشووقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو .. روزی خود میفهمی !از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو یاریم کن همانگونه که من یاریت کردمکمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانمفرزندم ! دوستت دارم ! نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (0)بنده خدا !محمد آسترکیپنجشنبه 1 تیر 1391   کودکی با پای برهنه بر روی برفها  ایستاده بود و به ویترین   فروشگاهی نگاه می کرد .  زنی ، در حال عبور او را دید  او را به داخل فروشگاه برد و   برایش لباس و کفش خرید و گفت:  مواظب خودت باش کودک پرسید:   خانم شما خدا هستی؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم. کودک گفت : می دانستم با او نسبتی داری ! نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (2)دعا تا دعا !محمد آسترکیپنجشنبه 1 تیر 1391دست های کوچکش به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد ! التماس می کند : آقا ! آقا ! دعا می خری؟و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند ! و برای فرج آقا دعا می کند ....نوع مطلب : برچسب ها :نظرات (3)تک بیت های کتابی !محمد آسترکیپنجشنبه 1 تیر 1391* ایجاز مُخلّ  *در رمانی بیست جلدی شرح دادم مختصرداستان یک شب از شب‌های هجران تو را !* غرفه دار *بر سر مجموعه ی گل در نمایشگاه باغگشته بلبل غرفه دار انتشارات بهار !* بیماری جلدی *گرچه یار مهربانی، این زمان با مفلساننرخ روی جلد تو نامهربانی می‌کند ! * کتاب صوتی *حرف کتاب بس کن و بنشین کنار مندارم برایت ای گل من ! یک کتاب حرف !* سرانه مطالعه *روزانه لااقل دو سه ساعت مطالعه !کرده کتاب حسن تو ما را کتابخوان !* خوانش *می‌خوانمت هنوز تو را ای کتاب حسن !چشم مرا اگر چه سوادی نمانده است !
برچسب‌ها: شاد بنویس
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 7:48  توسط محمد  | 

مواظب باشید عشق تان به حسادت تبدیل نشود


مواظب باشید عشق تان به حسادت تبدیل نشود

از لجبازی کردن یا حالگیری نامزدتان به منظور تغییر حس حسادتش و اصلاح وی جلوگیری كنید. این كار حسادت نامزدتان را چند برابر كرده و بر افكار منفی خود مصمم می كند.

همیشه وجود علاقه شدید به یك شی یا یك فرد باعث ایجاد حس مالكیت نسبت به آن می شود. گاهی حتی این علاقه آنقدر زیاد است كه در نهایت تعصب و محدودیت های بسیاری برای آن شی یا شخص ایجاد می كند. این مسئله دقیقاً در ازدواج هم صدق دارد.
یعنی وقتی دختر و پسری با هم عقد می كنند حس « ما شدن » و « مالکیت » نسبت به هم در آنها شكل گرفته و علاقه و دوست داشتن میان آنها که مهم ترین عامل برای بقا و شیرینی زندگی مشترك و تحمل سختی های احتمالی آن محسوب می شود، ابعاد گسترده تری می گیرد.

معمولاً افراد در ماه های اول عقد بیشتر از گذشته و حتی آینده ابراز علاقه می کنند كه كاملاً طبیعی است اما گاهی این علاقه از مسیر طبیعی خود خارج شده و به جای اینكه عاملی برای ثبات و زیبایی زندگی باشد بهانه ای برای آزار و اذیت یکدیگر می شود. به بیان دیگر
علاقه افراطی به نامزد باعث می شود كه فرد نامزدش را به صورت مطلق برای خود بداند و در وی هیچ سهمی برای دیگران قائل نبوده و او را در انحصار مطلق خود بداند. این احساس همان حس حسادت است كه در همه افراد به صورت كم و زیاد وجود دارد.

حسادت به عنوان یكی از خصیصه های رفتاری در همه افراد وجود دارد كه اگر كنترل شود برای فرد مشكلی ایجاد نمی كند اما اگر به افراط كشیده شود نتیجه ای جز سوء ظن و عدم اعتماد در روابط میان نامزدها و بهم خوردن رابطه ندارد.

معمولاً فرد حسود همسرش را تنها و تنها برای خود می خواهد و حاضر نیست تحت هیچ شرایطی لحظه ای او را از دست بدهد. این امر یعنی
محدود كردن كامل نامزد و محروم كردن وی از همه حق و حقوق طبیعی اش.
 
راه حل چیست؟
برای كنترل این وضعیت سخت و بهتر شدن شرایط توسل به برخی از راهكارها بسیار مفید و سازنده است.

1 - در مرحله اول باید افراد،‌ موقعیت ها و ... كه نامزدتان نسبت به آنها حساسیت بسیار نشان می دهد و پس از آنها دچار حس حسادت می شود، شناسایی كنید.

2 - پس از شناسایی سعی كنید از افراد و موقعیت هایی كه باعث افزایش حس حسادت نامزدتان می شود دوری كنید. قدیمی ها چه زیبا می گفتند كه نمك زدن به زخم باعث بدتر شدن آن می شود.

3 - سعی كنید با هدیه دادن و ابراز عشق و اعتماد دادن به همسرتان که او تنها زن/ مرد زندگی شماست، بیش از پیش او را آرام کنید.

4 - نه تنها باید از مقایسه منفی نامزدتان با دیگران به خصوص همكاران و دوستان هم جنس او اجتناب كنید بلكه سعی كنید همیشه او برنده تمام مقایسه های زندگی تان باشد. احساس تنهایی و اینکه نامزدم به دیگران بیش تر از من بها می دهد واقعا آزار دهنده بوده و خود محركی اساسی برای ایجاد حس سحادت در فرد می باشد.

5 - در مورد موضوعات یا افرادی كه نامزدتان به آنها حساس است هرگز به او دروغ نگویید. فهمیدن دروغ از سوی نامزدتان همان و بیشتر شدن حس ظن و حسادت وی همان.

6 - از لجبازی کردن یا حالگیری نامزدتان به منظور تغییر حس حسادتش و اصلاح وی جلوگیری كنید. این كار حسادت نامزدتان را چند برابر كرده و بر افكار منفی خود مصمم می كند. مثلاً مردی به نحوه رفتار همسر خود با پسر خاله اش حساس شده است. زن نباید برای تغییر در رفتار نامزدش رفتارش را با پسر خاله اش صمیمانه تر كند. لجبازی باعث تحریك نامزد شده و در نتیجه نابودی زندگی نوپا را حتمی تر می كند. تنها راهكار بهتر شدن این حس در نامزدتان صبر و استفاده از نیروی جادویی عشق است. به جای لجبازی و غرور كاذب سعی كنید او را در دریای عشق بیكرانتان غرق كنید.

7 - و آخرین کلام این که : از حسادت او لذت نبرید! بعضی ها از این که همسرشان را نسبت به خود حساس ببینند لذت می برند چون تصور می کنند این نهایت عشق و وابستگی همسرشان را به آنها نشان می دهد. چنین تلاشی برای حسودتر کردن همسر شما، نهایتان باعث اختلاف شده و همسرتان را روز به روز از شما دورتر می کند.

منبع : ارسالی اعضا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 18:12  توسط محمد  | 

کاش حقیقت داشت


کاش حقیقت داشت

قسمتي از كتاب کاش حقیقت داشت__مارك لوي تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هرروز صبح یک حساب برات باز می کنه و توش هشتادوشش هزاروچهارصد دلار    پول می گذاره ولی دوتا شرط داره. یکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول را به حساب دیگه ای منتقل کنی. هرروز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هروقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد. حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟ او زمان زیادی برای پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا .....«همه ما این حساب جادویی را در اختیار داریم: زمان. این حساب با ثانیه ها پر می شه.هرروزکه از خواب بیدار میشیم هشتادوشش هزارو چهارصد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمیتونیم به روز بعد منتقل کنیم. لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده. هرروز صبح جادو می شه و هشتادوشش هزاروچهارصد ثانیه به ما میدن. یادت باشه که من و تو فعلا از این نعمت برخورداریم ولی بانک می تونه هروقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم. بیائیم از زمانی که برامون باقی مونده بیشترین و بهترین استفاده رو ببریم. (به زیاد کردن آگاهی ، شادی ، زیبائی ، سلامتی خود کمک کنیم.)

منبع : ارسالی اعضا


برچسب‌ها: کاش حقیقت داشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 18:11  توسط محمد  | 

کاش حقیقت داشت


کاش حقیقت داشت

قسمتي از كتاب کاش حقیقت داشت__مارك لوي تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هرروز صبح یک حساب برات باز می کنه و توش هشتادوشش هزاروچهارصد دلار    پول می گذاره ولی دوتا شرط داره. یکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول را به حساب دیگه ای منتقل کنی. هرروز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هروقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد. حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟ او زمان زیادی برای پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا .....«همه ما این حساب جادویی را در اختیار داریم: زمان. این حساب با ثانیه ها پر می شه.هرروزکه از خواب بیدار میشیم هشتادوشش هزارو چهارصد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمیتونیم به روز بعد منتقل کنیم. لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده. هرروز صبح جادو می شه و هشتادوشش هزاروچهارصد ثانیه به ما میدن. یادت باشه که من و تو فعلا از این نعمت برخورداریم ولی بانک می تونه هروقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم. بیائیم از زمانی که برامون باقی مونده بیشترین و بهترین استفاده رو ببریم. (به زیاد کردن آگاهی ، شادی ، زیبائی ، سلامتی خود کمک کنیم.)

منبع : ارسالی اعضا


برچسب‌ها: کاش حقیقت داشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 18:11  توسط محمد  | 

آغازهایی به رنگ عشق !

آغازهایی به رنگ عشق !

آغازهایی به رنگ عشق !

طلوع نور، همراه است با آغازی که برای هرکدام از ما رنگ و طرحی منحصر و مخصوص به خود دارد. از خانه بیرون می‌زنیم؛ صبحانه‌خورده یا نخورده، شاد یا غمگین، باانرژی یا بی‌حال و کم‌رمق؛ در تمام حالت‌های ممکن، از خانه به قصد رفتن به محل کار خارج می‌شویم و در این بیرون‌آمدن از یک محیط و وارد‌شدن به محیطی دیگر، عملاً یک‌سری تغییرات، ما را دچار خود خواهد نمود؛ محیط گرم و صمیمی خانه و دنیای خارج از آن با مختصات ویژه و مخصوص به خود. هر کدام از ما وقتی قدم در محیط بیرون از خانه می‌گذاریم، بخشی از تابلوی آن‌روز و یا تکّه‌ای از پازل جامعه را کامل می‌نماییم؛ تابلویی با هزاران‌هزار تکّه که هریک از ما به آن حس و وجود می‌بخشیم. شما خودتان در لحظاتی کوتاه، تصور نمایید که اگر آدم‌هایی اخمو، گیج و گنگ و ناراحت و عصبانی با بی‌حالی تمام خواسته باشند این پازل را کامل نمایند، چه اتفاقی می‌افتد و سرنوشت آن تابلو چه خواهد شد؟!

هر کدام از ما، عادات مخصوص به خود را داریم؛ دیر یا زود خوابیدن، فضایی که برای خوابیدن انتخاب می‌نماییم و... در جهت مقابل، تمام آدم‌ها بیدارشدن‌شان هم تابع برخی عادت‌ها و تکرارهایی‌ست که بر اثر کثرت انجام، به یک تیپ شخصیتی تبدیل شده‌اند. بیدارشدن در ساعات مختلف، فارغ از آن‌که سحرخیزی را همیشه باید درنظر داشته باشیم، یک مسأله‌ی کاملاً طبیعی و فردی‌ست که در دنیای ماشینی و آپارتمانی امروز، برخی را به‌شدت دچار دیر بیدارشدن نیز نموده است؛ خستگی ناشی از رفت‌و‌آمدهای طولانی، دیرخوابیدن‌ها و روبه‌روی تلویزیون خواب‌رفتن‌ها، شام‌خوردن‌های انتهای شب و مهمانی‌هایی که گاه تا پاسی از شب ادامه‌می‌یابد، همه و همه برای بیدارشدن در ساعات نخستین روز، ما را دچار مشکل می‌نماید.

اما در هر ساعت از روز که بیدار شدیم، باید خود را برای یک زندگی زیبا و دوست‌داشتنی به تمامی معنای کلمه مهیا نماییم. خوردن صبحانه‌ای هرچند مختصر، دوش‌گرفتن و تغییر هرچند اندک در پوشش و ظاهر، می‌تواند به این مهم کمک نماید که «بازسازی‌شده»، قدم در اجتماع گذاریم. اگرچه نحوه‌ی خوابیدن و تعداد ساعاتی که به بدن فرصت می‌دهیم تا نیروهای از دست‌رفته‌ی خود را بازیابی نماید، مهم است اما در همان دقایقی که بیدار می‌شویم هم می‌توانیم تغییراتی اساسی و درخور توجه در خود به‌وجود آوریم.

گوش‌دادن به خبرهای صبحگاهی رادیو، فقط چند دقیقه گوش‌دادن به یک موسیقی آرام و التیام‌دهنده، خوش‌وبش با اهل منزل، حتی قدم در کوچه نهادن به بهانه‌ی خرید نان، همه در بازیابی روحی ما تأثیر به‌سزایی می‌تواند داشته باشد که در بیش‌تر مواقع از آن غافلیم.

اگر بپذیریم که همراه‌شدن با دریای خروشان جامعه در ساعاتی می‌تواند تأثیر متقابل داشته باشد، هر کدام از ما می‌توانیم منبع بی‌کران شادی و انرژی برای اطرافیان خود باشیم؛ هم‌صحبتی شاد و پرانرژی، همکاری سرحال و بانشاط ، همسایه‌ای خوش‌رو و مهربان ، هم‌کلاسی آرام و دوست‌داشتنی، همسری مهربان و صبور ، کسانی هستند که یا با ما مواجه‌اند و یا ما دیگران را با این عناوین مواجه می‌نماییم.

آغاز هر مقوله‌ای اگر همراه با شادی و رضایت باشد، در پایان نتیجه‌ای خارق‌العاده برجای خواهد نهاد؛ پدر شاد و پرانرژی، خانواده‌ای موفق را به بیرون از خانه هدایت می‌نماید و همسری مهربان و گشاده‌رو، روزی همراه با سرور و شادی را مژده می‌دهد و فرزندان این خانواده تمام روز، منبعی تمام‌ناشدنی از شادی و نیرویی اثرگذار می‌شوند که بخشی از جامعه را متأثر از خود به‌سمت کمال پیش‌می‌برند. این اثرات در محیط جامعه، محل کار و بازخوردهای کاری، نمود عینی و مستقیم پیدا می‌نماید.

با آغازهایی عاشقانه می‌توانیم به زیباترین شکل ممکن در بهبود کیفیت روحی جامعه‌ی اطراف خود و یا دست‌کم جامعه‌ای که با ما سر و کار دارد، مفید و مؤثر باشیم.

یک لبخند، یک فنجان چای داغ، یک تکه نان تازه و چند جمله‌ی کوتاه و امیدبخش، می‌تواند صبحی دلنشین برای تمامی اطرافیان ما فراهم نماید؛ همین صبح پیش‌رو یا صبحی که فردا طلوع می‌نماید، امتحان کنید؛ معجزه‌ای خیره‌کننده پس از آن آغاز عاشقانه در انتظار شماست!
برچسب‌ها: آغازهایی به رنگ عشق
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 17:56  توسط محمد  | 

مجموعه ای از حکایات ملا نصرالدین

مجموعه ای از حکایات ملا نصرالدین

مجموعه ای از حکایات ملا نصرالدین

شاید بسیاری از جوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه چیه و این قصه ها دیگه قدیمی شده. ولی باید گفت که روایت های ملانصرالدین تنها متعلق به کشور ما و یا مشرق زمین نیست. شاید شخصیت او مربوط به دوران قدیم است ولی پندهای او متعلق به تمام فرهنگ ها و دورانهاست. ملانصرالدین شخصیتی است که داستان هایش تمامی ندارد و هنوز که هنوز است حکایات بامزه ای که اتفاق می افتد را به او نسبت می دهند و حتی او را با بسیاری از موضوعات امروزی همساز کرده اند. در کشورهای آمریکایی و روسیه او را بیشتر با شخصیتی بذله گو و دارای مقام والای فلسفی می شناسند. به هر حال او سمبلی است از فردی که گاه ساده لوح و احمق و گاه عالم و آگاه و حاضر جواب است که با ماجراهای به ظاهر طنزآلودش پند و اندرزهایی را نیز به ما می آموزد.


وظیفه و تکلیف
روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.
یکی گفت: "جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟"
ملانصرالدین جواب داد: "اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی‌داند. من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم."

شیرینی
روزی ملا از شهری می گذشت، ناگهان چشمش به دکان شیرینی فروشی افتاد به یکباره به سراغ شیرینی ها رفت و شروع به خوردن کرد.
شیرینی فروش شروع کرد به زدن او، ملا همانطوریکه می خورد با صدای بلند می خندید و می گفت: عجب شهر خوبی است و چه مردمان خوبی دارد که با زور و کتک رهگذران را وادار به شیرینی خوردن می کنند!

خر نخریدم انشاءالله
ملانصرالدین روزی به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد.
مردی پیش آمد و پرسید: کجا می روی؟ گفت:به بازار تا درازگوشی بخرم.
مرد گفت: انشاءالله بگوی.
گفت: اینجا چه لازم که این سخن بگویم؟ درازکوش در بازار است و پول در جیبم. چون به بازار رسید پولش را بدزدیدند.
چون باز می گشت، همان مرد به استقبالش آمد و گفت: از کجا می آیی؟
گفت: از بازار می آیم انشاءالله، پولم را زدند انشاءالله، خر نخریدم انشاءالله و دست از پا درازتر بازگشتم انشاءالله!

نردبان
روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟
ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت: در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.

سپر
روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟

بچه داری
روزی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد، که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!

عزاداری
روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست، دخترکی در خانه بود و گفت: نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست؟
دخترک پاسخ داد: عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!

قبر علمدار
روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد: این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!

دانشمند
مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت: آیا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت:اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!

مرکز زمین
یک روز شخصی که می خواست سر به سر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت: درست همین جا که ایستاده ای!
"اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد."

دم الاغ
یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد، اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد، ملا با خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما خریدار تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت: ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!

خروس
یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت.
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت: خروسم را بده! دزد گفت: من خروس تو را ندیده ام.
ملا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.

الاغ
روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد.
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!

سطل آب
روزی ملا با سطلش مشغول بیرون آوردن آب از چاه بود که سطل او به درون چاه افتاد.
ملا در کنار چاه نشست. شخصی که از آنجا عبور می کرد از او پرسید: ملا چرا اینجا نشسته ای؟!
ملا گفت: سطلم درون چاه افتاده نشسته ام تا از چاه بیرون بیاید!

آرایشگاه
روزی ملا به دکان آرایشگری رفت آرایشگر ناشی بود و سر او را مدام می برید و جایش پنبه می گذاشت.
ملا که از دست او به عذاب آمده بود گفت: بس است دست از سرم بردار، نصف سرم را پنبه کاشتی بقیه را خودم کتان می کارم!

مادرزن
ملا شنید که مادر زنش را آب برده است. پس بر عکس جهت رودخانه ای که او در آنجا غرق شده بود شروع به را رفتن نمود!
با تعجب از او پرسیدند چرا خلاف جهت آب به دنبال مادر زنت می گردی؟
ملا گفت: چونکه همه کارهای او برعکس بود احتمال می دهم که جنازه اش را هم آب برعکس برده باشد!

مرگ
روزی ملا حسابی مریض شده بود و گمان می کرد که خواهد مرد.
به همین جهت زنش را صدا زد و گفت: برو بهترین لباست را بپوش و خودت را حسابی آرایش کن!
زن که ناراحت بود به گمان اینکه ملا می خواهد آخرین حرفهایش را به او بزند گریه اش گرفت و گفت: مگر من زن بی وفایی هستم که بخواهم در موقع مردن شوهرم خودم را آرایش کنم؟
ملا به او گفت: نه منظورم چیز دیگری است من می خواهم که اگر عزرائیل سراغ من آمد تو را آراسته ببیند و دست از سر من بردارد!

زن آبستن
زن ملا آبستن بود ولی نمی زائید، همه نگران شده بودند به همین جهت نزد ملا رفتند تا او چاره اندیشی کند!
ملا قدری فکر کرد و سپس چند عدد گردو به آنها داد و گفت: اینکه کاری ندارد، گردو ها به او بدهید تا جلویش بگذارد مطمئن باشید بچه با دیدن آنها زودتر برای خاطر گردو بازی هم که شده بیرون خواهد آمد!

دندان درد
ملا دندانش درد می کرد دستمالی به صورتش بسته بود، یکی از دوستانش او را دید و گفت: بلا دور است ترا چه شده است؟
ملا گفت: دندانم درد می کند، دوستش گفت اینکه کاری ندارد زودتر آنرا بکش.
ملا گفت: اگر در دهان تو بود می دادم آن را بکشند!

درد
کسی نزد ملا رفت و به او گفت: موی سرم درد می کند دارویی بده تا خوب شوم.
ملا از او پرسید: امروز چه خوردی؟ مرد گفت: نان و یخ!
ملا گفت: برو بمیر که نه غذایت به آدمیزاد می ماند نه دردت!

ستاره شناس
روزی ملا از همسایه اش که مردی دانشمند بود و ستاره شناسی میکرد پرسید فلانی مرا می شناسی؟
مرد گفت: نه!
ملا گفت: تو که همسایه ات را نمی شناسی چطور می خواهی ستارگان را بشناسی؟!

گرسنگی
روزی ملا از دهی می گذشت گرسنه اش بود به روستائیان گفت: به من غذا بدهید و الا همان بلایی که بر سر ده قبلی آورده ام به سر شما هم می آورم!
روستائیان ترسیدند و او را غذا دادند، ملا پس از آنکه سیر شد و عازم رفتن گردید یکی از روستائیان از او پرسید: به ما بگو با روستای قبلی چه معامله ای کردی؟
ملا خندید و گفت: هیچ غذایم ندادند، رهایشان کردم و به سراغ ده شما آمدم!

پیری
یک روز از ملا پرسیدند که چرا اینقدر پیر شده است؟ ملا با تعجب گفت: که اشتباه می کنید زور من با جوانیم اندکی فرق نکرده است.
چونکه آن زمان در گوشه حیات خانه ما یک گلدان سنگی بود که نمی توانستم آنرا بلند کنم اکنون هم که پیر شده ام نمی توانم.
به همین جهت زور بازویم هرگز کاهش نیافته است.

بی خوابی
شبی ملا بی خوابی به سرش زده بود، به همین جهت از خانه خارج شد و بی هدف در کوچه ها می گشت.
یکی از دوستانش ملا را دید و از او پرسید: نیمه شب در کوچه ها چرا پرسه می زنی؟
ملا گفت: خوابم پریده، دنبالش می گردم شاید پیدایش کنم!

باانصافی ملا
ملا مقداری چغندر و هویج و شلغم و ترب و سبزیجات مختلف دیگر خرید و در خورجینی ریخته و آن را به دوش انداخت. بعد سوار خر شد و به طرف خانه روان شد.
یکی از دوستانش که آن حال را دید پرسید: ملا جان چرا خورجین را به ترک خر نمی اندازی؟
ملا جواب داد: دوست عزیز آخر من مرد منصفی هستم و خدا را خوش نمی آید که هم خودم سوار خر باشم و هم خورجین را روی حیوان بیندازم!

مدعی
شخصی که ادعای معلومات بسیار داشت روزی در مجلسی که ملا هم آن جا بود داد سخن می داد و اظهار وجود می کرد و خود را برتر از همه می پنداشت.
ملا که از دست لاف و گزاف او به تنگ آمده بود پرسید: این معلومات را از کجا فرا گرفته ای؟
آن مرد گفت: از کتاب های بسیاری که مطالعه کرده ام.
ملا گفت: مثلا" چند کتاب خوانده ای ؟
آن شخص گفت: به قدر موهای سرم!
ملا که می دانست آن شخص کچل است و حتی یک تار مو هم به سر ندارد، ذربینی از جیب در آورد و بعد از برداشتن کلاه او ذربین را روی کله بی موی او گرفت و پس از دقت بسیار گفت: معلومات آقا هم معلوم شد چقدر است.


برچسب‌ها: مجموعه ای از حکایات ملا نصرالدین
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 17:55  توسط محمد  | 

مجموعه ای از حکایات ملا نصرالدین

مجموعه ای از حکایات ملا نصرالدین

مجموعه ای از حکایات ملا نصرالدین

شاید بسیاری از جوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه چیه و این قصه ها دیگه قدیمی شده. ولی باید گفت که روایت های ملانصرالدین تنها متعلق به کشور ما و یا مشرق زمین نیست. شاید شخصیت او مربوط به دوران قدیم است ولی پندهای او متعلق به تمام فرهنگ ها و دورانهاست. ملانصرالدین شخصیتی است که داستان هایش تمامی ندارد و هنوز که هنوز است حکایات بامزه ای که اتفاق می افتد را به او نسبت می دهند و حتی او را با بسیاری از موضوعات امروزی همساز کرده اند. در کشورهای آمریکایی و روسیه او را بیشتر با شخصیتی بذله گو و دارای مقام والای فلسفی می شناسند. به هر حال او سمبلی است از فردی که گاه ساده لوح و احمق و گاه عالم و آگاه و حاضر جواب است که با ماجراهای به ظاهر طنزآلودش پند و اندرزهایی را نیز به ما می آموزد.


وظیفه و تکلیف
روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.
یکی گفت: "جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟"
ملانصرالدین جواب داد: "اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی‌داند. من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم."

شیرینی
روزی ملا از شهری می گذشت، ناگهان چشمش به دکان شیرینی فروشی افتاد به یکباره به سراغ شیرینی ها رفت و شروع به خوردن کرد.
شیرینی فروش شروع کرد به زدن او، ملا همانطوریکه می خورد با صدای بلند می خندید و می گفت: عجب شهر خوبی است و چه مردمان خوبی دارد که با زور و کتک رهگذران را وادار به شیرینی خوردن می کنند!

خر نخریدم انشاءالله
ملانصرالدین روزی به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد.
مردی پیش آمد و پرسید: کجا می روی؟ گفت:به بازار تا درازگوشی بخرم.
مرد گفت: انشاءالله بگوی.
گفت: اینجا چه لازم که این سخن بگویم؟ درازکوش در بازار است و پول در جیبم. چون به بازار رسید پولش را بدزدیدند.
چون باز می گشت، همان مرد به استقبالش آمد و گفت: از کجا می آیی؟
گفت: از بازار می آیم انشاءالله، پولم را زدند انشاءالله، خر نخریدم انشاءالله و دست از پا درازتر بازگشتم انشاءالله!

نردبان
روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟
ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت: در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.

سپر
روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟

بچه داری
روزی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد، که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!

عزاداری
روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست، دخترکی در خانه بود و گفت: نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست؟
دخترک پاسخ داد: عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!

قبر علمدار
روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد: این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!

دانشمند
مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت: آیا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت:اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!

مرکز زمین
یک روز شخصی که می خواست سر به سر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت: درست همین جا که ایستاده ای!
"اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد."

دم الاغ
یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد، اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد، ملا با خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما خریدار تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت: ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!

خروس
یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت.
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت: خروسم را بده! دزد گفت: من خروس تو را ندیده ام.
ملا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.

الاغ
روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد.
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!

سطل آب
روزی ملا با سطلش مشغول بیرون آوردن آب از چاه بود که سطل او به درون چاه افتاد.
ملا در کنار چاه نشست. شخصی که از آنجا عبور می کرد از او پرسید: ملا چرا اینجا نشسته ای؟!
ملا گفت: سطلم درون چاه افتاده نشسته ام تا از چاه بیرون بیاید!

آرایشگاه
روزی ملا به دکان آرایشگری رفت آرایشگر ناشی بود و سر او را مدام می برید و جایش پنبه می گذاشت.
ملا که از دست او به عذاب آمده بود گفت: بس است دست از سرم بردار، نصف سرم را پنبه کاشتی بقیه را خودم کتان می کارم!

مادرزن
ملا شنید که مادر زنش را آب برده است. پس بر عکس جهت رودخانه ای که او در آنجا غرق شده بود شروع به را رفتن نمود!
با تعجب از او پرسیدند چرا خلاف جهت آب به دنبال مادر زنت می گردی؟
ملا گفت: چونکه همه کارهای او برعکس بود احتمال می دهم که جنازه اش را هم آب برعکس برده باشد!

مرگ
روزی ملا حسابی مریض شده بود و گمان می کرد که خواهد مرد.
به همین جهت زنش را صدا زد و گفت: برو بهترین لباست را بپوش و خودت را حسابی آرایش کن!
زن که ناراحت بود به گمان اینکه ملا می خواهد آخرین حرفهایش را به او بزند گریه اش گرفت و گفت: مگر من زن بی وفایی هستم که بخواهم در موقع مردن شوهرم خودم را آرایش کنم؟
ملا به او گفت: نه منظورم چیز دیگری است من می خواهم که اگر عزرائیل سراغ من آمد تو را آراسته ببیند و دست از سر من بردارد!

زن آبستن
زن ملا آبستن بود ولی نمی زائید، همه نگران شده بودند به همین جهت نزد ملا رفتند تا او چاره اندیشی کند!
ملا قدری فکر کرد و سپس چند عدد گردو به آنها داد و گفت: اینکه کاری ندارد، گردو ها به او بدهید تا جلویش بگذارد مطمئن باشید بچه با دیدن آنها زودتر برای خاطر گردو بازی هم که شده بیرون خواهد آمد!

دندان درد
ملا دندانش درد می کرد دستمالی به صورتش بسته بود، یکی از دوستانش او را دید و گفت: بلا دور است ترا چه شده است؟
ملا گفت: دندانم درد می کند، دوستش گفت اینکه کاری ندارد زودتر آنرا بکش.
ملا گفت: اگر در دهان تو بود می دادم آن را بکشند!

درد
کسی نزد ملا رفت و به او گفت: موی سرم درد می کند دارویی بده تا خوب شوم.
ملا از او پرسید: امروز چه خوردی؟ مرد گفت: نان و یخ!
ملا گفت: برو بمیر که نه غذایت به آدمیزاد می ماند نه دردت!

ستاره شناس
روزی ملا از همسایه اش که مردی دانشمند بود و ستاره شناسی میکرد پرسید فلانی مرا می شناسی؟
مرد گفت: نه!
ملا گفت: تو که همسایه ات را نمی شناسی چطور می خواهی ستارگان را بشناسی؟!

گرسنگی
روزی ملا از دهی می گذشت گرسنه اش بود به روستائیان گفت: به من غذا بدهید و الا همان بلایی که بر سر ده قبلی آورده ام به سر شما هم می آورم!
روستائیان ترسیدند و او را غذا دادند، ملا پس از آنکه سیر شد و عازم رفتن گردید یکی از روستائیان از او پرسید: به ما بگو با روستای قبلی چه معامله ای کردی؟
ملا خندید و گفت: هیچ غذایم ندادند، رهایشان کردم و به سراغ ده شما آمدم!

پیری
یک روز از ملا پرسیدند که چرا اینقدر پیر شده است؟ ملا با تعجب گفت: که اشتباه می کنید زور من با جوانیم اندکی فرق نکرده است.
چونکه آن زمان در گوشه حیات خانه ما یک گلدان سنگی بود که نمی توانستم آنرا بلند کنم اکنون هم که پیر شده ام نمی توانم.
به همین جهت زور بازویم هرگز کاهش نیافته است.

بی خوابی
شبی ملا بی خوابی به سرش زده بود، به همین جهت از خانه خارج شد و بی هدف در کوچه ها می گشت.
یکی از دوستانش ملا را دید و از او پرسید: نیمه شب در کوچه ها چرا پرسه می زنی؟
ملا گفت: خوابم پریده، دنبالش می گردم شاید پیدایش کنم!

باانصافی ملا
ملا مقداری چغندر و هویج و شلغم و ترب و سبزیجات مختلف دیگر خرید و در خورجینی ریخته و آن را به دوش انداخت. بعد سوار خر شد و به طرف خانه روان شد.
یکی از دوستانش که آن حال را دید پرسید: ملا جان چرا خورجین را به ترک خر نمی اندازی؟
ملا جواب داد: دوست عزیز آخر من مرد منصفی هستم و خدا را خوش نمی آید که هم خودم سوار خر باشم و هم خورجین را روی حیوان بیندازم!

مدعی
شخصی که ادعای معلومات بسیار داشت روزی در مجلسی که ملا هم آن جا بود داد سخن می داد و اظهار وجود می کرد و خود را برتر از همه می پنداشت.
ملا که از دست لاف و گزاف او به تنگ آمده بود پرسید: این معلومات را از کجا فرا گرفته ای؟
آن مرد گفت: از کتاب های بسیاری که مطالعه کرده ام.
ملا گفت: مثلا" چند کتاب خوانده ای ؟
آن شخص گفت: به قدر موهای سرم!
ملا که می دانست آن شخص کچل است و حتی یک تار مو هم به سر ندارد، ذربینی از جیب در آورد و بعد از برداشتن کلاه او ذربین را روی کله بی موی او گرفت و پس از دقت بسیار گفت: معلومات آقا هم معلوم شد چقدر است.


برچسب‌ها: مجموعه ای از حکایات ملا نصرالدین
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 17:55  توسط محمد  | 

چه صدایی در مردان جذابیت بیشتری دارد؟

نتایج یک تحقیق نشان میدهد مردانی که صدای یکنواختی دارند جذابیت بیشتری دارند.
محققان معتقدند این نوع صدا با قدرت ، مقاومت و اعتماد به نفس و اطمینان شخص مرتبط است.
نتایج یک تحقیق در دانشگاههای کالیفرنیا و پنسیلوانیا نشان میدهد مردانی که دارای تن صدای ثابت و یکنواختی هستند جذابیت بیشتری دارند و تاثیر بیشتری روی دیگران دارند.

برای انجام این تحقیقات دانشمندان صدای داوطلبین مرد را در شرایط گوناگون تجزیه و تحلیل کردند.تحقیقات آنها نشان داد میزان تغییرات تن صدا که به تغییرات بسامد اصلی معروف است ارتباط موثری با جذابیت و تاثیرگذاری مردان دارد.

کارشناسان معتقدند تن صدای یکنواخت به عنوان نشانه ای از اعتبار و استقلال در انسان ها تکامل پیدا کرده است.به اعتقاد آن ها افرادی مانند جرج کلونی و کلینت ایستوود نمونه هایی از مردانی هستند که دارای تن صدای یکنواخت هستند و به همین دلیل در نظر دیگران جذابیت بیشتری دارند.

فرکانس ثابت در صدای مردان نشان از قدرت مردان دارد در حالی که عواملی مانند ناامیدی باعث افزایش فرکانس و تغییرات صوتی شده و خشونت هم باعث عمیق تر شدن صدا می شود.
همچنین دانشمندان با انجام این تحقیقاتی متوجه شدند افرادی که از بیان مردانه در صحبت های خود استفاده می کنند و برای مثال جملاتی مانند " من از اکثر مردان بزرگ تر و قوی تر هستم " را می گویند جذابیت بیشتری دارند.

منبع : ارسالی اعضا


برچسب‌ها: چه صدایی در مردان جذابیت بیشتری دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 17:53  توسط محمد  | 

چه صدایی در مردان جذابیت بیشتری دارد؟

نتایج یک تحقیق نشان میدهد مردانی که صدای یکنواختی دارند جذابیت بیشتری دارند.
محققان معتقدند این نوع صدا با قدرت ، مقاومت و اعتماد به نفس و اطمینان شخص مرتبط است.
نتایج یک تحقیق در دانشگاههای کالیفرنیا و پنسیلوانیا نشان میدهد مردانی که دارای تن صدای ثابت و یکنواختی هستند جذابیت بیشتری دارند و تاثیر بیشتری روی دیگران دارند.

برای انجام این تحقیقات دانشمندان صدای داوطلبین مرد را در شرایط گوناگون تجزیه و تحلیل کردند.تحقیقات آنها نشان داد میزان تغییرات تن صدا که به تغییرات بسامد اصلی معروف است ارتباط موثری با جذابیت و تاثیرگذاری مردان دارد.

کارشناسان معتقدند تن صدای یکنواخت به عنوان نشانه ای از اعتبار و استقلال در انسان ها تکامل پیدا کرده است.به اعتقاد آن ها افرادی مانند جرج کلونی و کلینت ایستوود نمونه هایی از مردانی هستند که دارای تن صدای یکنواخت هستند و به همین دلیل در نظر دیگران جذابیت بیشتری دارند.

فرکانس ثابت در صدای مردان نشان از قدرت مردان دارد در حالی که عواملی مانند ناامیدی باعث افزایش فرکانس و تغییرات صوتی شده و خشونت هم باعث عمیق تر شدن صدا می شود.
همچنین دانشمندان با انجام این تحقیقاتی متوجه شدند افرادی که از بیان مردانه در صحبت های خود استفاده می کنند و برای مثال جملاتی مانند " من از اکثر مردان بزرگ تر و قوی تر هستم " را می گویند جذابیت بیشتری دارند.

منبع : ارسالی اعضا


برچسب‌ها: چه صدایی در مردان جذابیت بیشتری دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 17:53  توسط محمد  | 

وصیتنامه ادوارد ادیش تاجر ثروتمند آمریکائی

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم !

قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی ...
من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد !!

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...

و زندگی جدید من آغاز شد ...

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...

دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...

وبازروزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟

ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...

کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد .

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...

کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...

شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .

من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم ....

کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .

راستی من کجای دنیا بودم ؟

آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟

اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...

منبع : ارسالی اعضا


برچسب‌ها: وصیتنامه ادوارد ادیش تاجر ثروتمند آمریکائی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 17:51  توسط محمد  | 

وصیتنامه ادوارد ادیش تاجر ثروتمند آمریکائی

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم !

قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی ...
من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد !!

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...

و زندگی جدید من آغاز شد ...

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...

دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...

وبازروزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟

ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...

کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد .

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...

کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...

شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .

من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم ....

کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .

راستی من کجای دنیا بودم ؟

آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟

اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...

منبع : ارسالی اعضا


برچسب‌ها: وصیتنامه ادوارد ادیش تاجر ثروتمند آمریکائی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 17:50  توسط محمد  | 

سي و يك راه موفقيت

روز اول
از كارهايي كه ناچاري انجام دهي لذت ببر. نق زدن تنها تو را خسته‌تر مي‌كند و نمي‌گذارد كار را درست انجام دهي، اما اگر با موفقيت مانند يك دوست رفتار كني، مثل سگ همه جا به دنبالت خواهد بود.

روز دوم
سعي كن كارهايت را از صميم قلب انجام دهي، نه به صرف اين كه ناچاري انجام دهي. بايد به كارت ايمان داشته باشي. يك جريان آب ضعيف، تنها نيمي از باغچه را آبياري مي‌كند.

روز سوم
همه چيز را همانطور كه هست بپذير. خواستن تنها، چيزي را تغيير نمي‌دهد. خواستن، باد را از وزيدن باز نمي‌دارد و برف را به آب نبات تبديل نمي‌كند. اگر مي‌خواهي چيزها را بهتر از خودشان تبديل كني، با آنها همان گونه كه هستند مواجه شو.

روز چهارم
تمرين كن تا از درون شاد باشي. اجازه نده ديگران براي شاد كردن تو تصميم بگيرند. خودت رئيس كارخانة شادي‌سازي باش.

روز پنجم
ذهنت را همانند ابر سفيدي كه در آسمان است، آزاد كن. تلاش كن، اما نتايج كار را واگذار تا با هم كار بيايند. براي ابر چه فرقي مي‌كند باد از كدام سو بوزد. چرا وقتت را براي چيزي كه در كنترل تو نيست، تلف مي‌كني؟

روز ششم
وقتي تصميم به انجام كاري مي‌گيري، از خود نپرس: من چه مي‌خواهم؟ بلكه بپرس: چه كاري به نفع همه است؟ اگر به فكر منافع ديگران باشي، ديگران در كنارت كار خواهند كرد و كمكت خواهند كرد تا موفق شوي.

روز هفتم
هنگام تصميم‌گيري ابتدا نبايد بپرسي، از اين كار چه نفعي عايدم خواهد شد؟ پرسش درست اين است كه: چه كاري به نفع همه است؟ خانه زماني مستحكم خواهد شد كه همة ديوارهايش استوار باشند.

روز هشتم
وقتي كار به مشكل مي‌خورد، نه ديگران را سرزنش كن و نه خود را، انسان وقتي شنا ياد مي‌گيرد كه از فرو رفتن در آب نترسد.

روز نهم
براي موفقيت در هر كار، بايد ابتدا تصوير واضحي از نقشة كار داشته باشي. آنگاه، همان طور كه در باد شديد، نخ بادبادك را محكم نگه مي‌داري، بايد هدفت را هم به همان محكمي نگه داري.

روز دهم
اگر طرحي در عمل مشكل‌تر از آن شد كه فكر مي‌كردي، دلسرد نشو. همه چيز اين دنيا همين طور است، خصوصاً اگر ارزشمند باشد. لاجرم خود حبابي بيش نبود، زيبا اما توخالي.

روز يازدهم
مشكلات ما را قوي و به سمت پيروزي‌هاي بزرگ‌تر هدايت مي‌كنند. كوهنوردي آسان نيست، اما منظره‌اي هم كه از قله كوه ديده مي‌شود، بسيار زيباست.

روز دوازدهم
اراده‌ات را قوي كن. خود را وارد به انجام كارهايي كن كه برايت مشكل‌اند. سپس آنها را با جديت انجام بده. بعد از مدتي خواهي ديد كه اراده‌ات همانند گرزي فولادي سخت و درخشان شده است.

روز سيزدهم
با انرژي كامل روي كارهايت تمركز كن. شيشه‌هاي رنگي كليسا، هنگام عبور نور از آنها بسيار زيبا و درخشان مي‌شوند. كارهايت را هم اگر با انرژي انجام دهي، شفاف و زيبا خواهند شد.

روز چهاردهم
هنگامي كه قصد انجام كاري را داري، از خود نپرس: ديگران آن را چگونه و با چه روشي انجام داده‌اند؟ بلكه بپرس: چگونه مي‌توانم آن را درست و به بهترین وجه ممكن انجام دهم. اين را بدان كه همواره حقيقتي تازه در انتظار كشف شدن است. بدون احساس وجود اين حقايق، كريستف كلمب هرگز به آمريكا نمي‌رسيد و گراهام بل تلفن را اختراع نمي‌كرد.

روز پانزدهم
هر كاري را با جان و دل انجام بده. اگر شعاع انرژي‌ات را مانند ذره بيني كه نور خورشيد را متمركز مي‌كند، روي موانع تمركز دهي، هر مانعي كه سر راهت باشد خواهد سوخت.

روز شانزدهم
امروز را آغازي تازه بدان. چرا به چيزي كه ديروز اتفاق افتاده، يا انجام شده فكر مي‌كني؟ زندگي رودخانه‌اي است كه مدام به سمت آينده در جريان است. هيچ قطره‌اي از آن دوبار از زير يك پل رد نمي‌شود. كار را با روشي تازه انجام بده، بهتر از هميشه.

روز هفدهم
افكار و روياهايت را بسط بده. هنگامي كه در بيرون چمنزاري پهناور است كه از هر سو تا افق امتداد دارد. چرا خود را در آغل حبس كني.

روز هجدهم
نگذار افكار و ذهنياتت به صورت عادت درآيند. سعي كن هرگز در جا نزني. هر روز از زاويه‌اي تازه به كارها نگاه كن. زندگي يك صحنة پر از ماجراست. به اطرافت نگاه كن: نشانه‌هاي زيبايي وجود دارند كه به كشفيات تازه اشاره مي‌كنند.

روز نوزدهم
مهم‌ترين چيز احساسي است كه نسبت به كارت داري. وجود رنگ‌هاي تيره در يك تابلوي نقاشي. نشانة افسردگي نقاش آن تابلوست. رنگ‌هاي روشن، حاكي از وجود روشنايي و انرژي در زندگي نقاش آن تابلوست. هر كاري را با شادي انجام بده، تاديگران را هم شاد كني.

روز بيستم
زندگي مثل يك تاب است كه هم مي‌تواند سرگرم كننده باشد و هم حال به هم‌زن. اگر هر بار كه تاب مي‌خوري احساس شگفتي كني، لذت تاب خوردن را احساس خواهي كرد. در زندگي هم هر بار كه كاري را انجام مي‌دهي، از انجام آن شگفتي احساس كن.

روز بيست و يكم
حرف حق را بپذير و كاري به گويندة آن نداشته باش. مثلاً اگر بوي دود را احساس مي‌كني و طوطي‌ات فرياد بزند كه: خانه آتش گرفت! آيا به مهمان‌هايت خواهي گفت: اين طوطي نمي‌فهمد چه مي‌گويد؟

روز بيست و دوم
عقايد را با حقايق اشتباه نكن. حقيقت مانند دانة بادام است، و عقايد پوستة آن دانة بادام هستند. اگر به دنبال حقيقت هر چيز هستي، بايد پوسته را بكني، تا خود دانه را ببيني.

روز بيست و سوم
قبل از انجام هر كار مهمي، اول ببين چه احساسي نسبت به انجام آن داري. آيا آن كار را مهم مي‌داني؟ آيا واقعي به نظرت مي‌رسد؟ آيا به ديگران كمك مي‌كند؟

روز بيست و چهارم
هنگام غليان احساسات، هيچ تصميم مهمي نگير. در اين صورت اشتباه خواهي كرد. اول درونت را آرام كن. ذهن مانند يك درياچه است. هنگام غليان احساس، درياچه مواج است. درياچه هنگامي نور ماه را منعكس مي‌كند كه آرام باشد.

روز بيست و پنجم
هنگام مواجه شدن با مشكلي يادت باشد كه حتماً راه حلي وجود دارد. زيرا هر چيز با جفتش به وجود مي‌آيد. بعد از هر سقوطي ، صعودي و بعد از هر شبي، روزي وجود دارد. ذهنت را روي راه حل‌ها متمركز كن. براي بيرون آمدن از يك اتاق بايد در را پيدا كني، نه اين كه به ديوارها فكر كني.

روز بيست و ششم
همواره از نعمت‌هايي كه زندگي به تو بخشيده است، شاد باش و به خاطر آنچه كه نداري گله‌مند نباش. ساختمان با سنگ‌هايي ساخته مي‌شود كه در دسترس‌اند، نه با سنگ‌هاي حياط خانة ديگران.

روز بيست و هفتم
سعي كن مثل ماشين خرابي كه خاموش نمي‌شود، دائماً در حال عذرخواهي نباشي. با اين كار توجه ديگران را به اشتباهاتت جلب خواهي كرد. تلاش كن كه بهترين را انجام دهي. آن‌گاه لبخند بزن و حركت كن. تنها خداوند كامل است.

روز بيست و هشتم
هر كار خيري كه در اين دنيا انجام دهي، بيش از هر كس به خودت كمك خواهد كرد، به تو قدرت و انرژي و درك بيشتر خواهد بخشيد. اگر خودت نقاشي كني، ديگران از تماشاي آن لذت خواهند برد. ضمن آنكه در حين كار تجربه‌ات هم در نقاشي بيشتر شده است.

روز بيست و نهم
براي عمل كردن از درونت فرمان بگير. براي تفكر از درونت راهنمايي بجو. زيرا درك و آگاهي را بايد دريافت كني و نمي‌تواني خودت خلق كني. زمين هنگامي گرم مي‌شود كه به سمت خورسيد متمايل باشد.

روز سي‌ام
هر چيز كه راست و درست باشد، به نفع تو و ديگران خواهد بود. خداوند بهتر از هر كس مي‌داند كه چه چيز به تو شادي واقعي مي‌بخشد. آيا يك گياه مي‌فهمد كه باد، آن را تقويت مي‌كند يا باران ملال آور باعث رشد گل‌هاي زيبا مي‌شود.

روز سي و يكم
هرگز مغرور نشو، زيرا غرور ميكروبي كشنده است. غرور به تدريج عقل را زايل مي‌كند و باعث مي‌شود هيچ كاري را بدرستي انجام ندهي.

منبع : ارسالی اعضا


برچسب‌ها: سي و يك راه موفقيت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 17:49  توسط محمد  | 

وصیتنامه ادوارد ادیش تاجر ثروتمند آمریکائی

وصیتنامه ادوارد ادیش تاجر ثروتمند آمریکائی من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی ... من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت . یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست . من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد !! کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ... و زندگی جدید من آغاز شد ... من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ... دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود . آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم ! اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ... وبازروزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟ ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ... کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد . کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم . کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ، کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ... کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ... کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ... شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم . من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم .... کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود . راستی من کجای دنیا بودم ؟ آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟ اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ... منبع : ارسالی اعضا
برچسب‌ها: وصیتنامه ادوارد ادیش تاجر ثروتمند آمریکائی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 17:49  توسط محمد  | 

سي و يك راه موفقيت

روز اول
از كارهايي كه ناچاري انجام دهي لذت ببر. نق زدن تنها تو را خسته‌تر مي‌كند و نمي‌گذارد كار را درست انجام دهي، اما اگر با موفقيت مانند يك دوست رفتار كني، مثل سگ همه جا به دنبالت خواهد بود.

روز دوم
سعي كن كارهايت را از صميم قلب انجام دهي، نه به صرف اين كه ناچاري انجام دهي. بايد به كارت ايمان داشته باشي. يك جريان آب ضعيف، تنها نيمي از باغچه را آبياري مي‌كند.

روز سوم
همه چيز را همانطور كه هست بپذير. خواستن تنها، چيزي را تغيير نمي‌دهد. خواستن، باد را از وزيدن باز نمي‌دارد و برف را به آب نبات تبديل نمي‌كند. اگر مي‌خواهي چيزها را بهتر از خودشان تبديل كني، با آنها همان گونه كه هستند مواجه شو.

روز چهارم
تمرين كن تا از درون شاد باشي. اجازه نده ديگران براي شاد كردن تو تصميم بگيرند. خودت رئيس كارخانة شادي‌سازي باش.

روز پنجم
ذهنت را همانند ابر سفيدي كه در آسمان است، آزاد كن. تلاش كن، اما نتايج كار را واگذار تا با هم كار بيايند. براي ابر چه فرقي مي‌كند باد از كدام سو بوزد. چرا وقتت را براي چيزي كه در كنترل تو نيست، تلف مي‌كني؟

روز ششم
وقتي تصميم به انجام كاري مي‌گيري، از خود نپرس: من چه مي‌خواهم؟ بلكه بپرس: چه كاري به نفع همه است؟ اگر به فكر منافع ديگران باشي، ديگران در كنارت كار خواهند كرد و كمكت خواهند كرد تا موفق شوي.

روز هفتم
هنگام تصميم‌گيري ابتدا نبايد بپرسي، از اين كار چه نفعي عايدم خواهد شد؟ پرسش درست اين است كه: چه كاري به نفع همه است؟ خانه زماني مستحكم خواهد شد كه همة ديوارهايش استوار باشند.

روز هشتم
وقتي كار به مشكل مي‌خورد، نه ديگران را سرزنش كن و نه خود را، انسان وقتي شنا ياد مي‌گيرد كه از فرو رفتن در آب نترسد.

روز نهم
براي موفقيت در هر كار، بايد ابتدا تصوير واضحي از نقشة كار داشته باشي. آنگاه، همان طور كه در باد شديد، نخ بادبادك را محكم نگه مي‌داري، بايد هدفت را هم به همان محكمي نگه داري.

روز دهم
اگر طرحي در عمل مشكل‌تر از آن شد كه فكر مي‌كردي، دلسرد نشو. همه چيز اين دنيا همين طور است، خصوصاً اگر ارزشمند باشد. لاجرم خود حبابي بيش نبود، زيبا اما توخالي.

روز يازدهم
مشكلات ما را قوي و به سمت پيروزي‌هاي بزرگ‌تر هدايت مي‌كنند. كوهنوردي آسان نيست، اما منظره‌اي هم كه از قله كوه ديده مي‌شود، بسيار زيباست.

روز دوازدهم
اراده‌ات را قوي كن. خود را وارد به انجام كارهايي كن كه برايت مشكل‌اند. سپس آنها را با جديت انجام بده. بعد از مدتي خواهي ديد كه اراده‌ات همانند گرزي فولادي سخت و درخشان شده است.

روز سيزدهم
با انرژي كامل روي كارهايت تمركز كن. شيشه‌هاي رنگي كليسا، هنگام عبور نور از آنها بسيار زيبا و درخشان مي‌شوند. كارهايت را هم اگر با انرژي انجام دهي، شفاف و زيبا خواهند شد.

روز چهاردهم
هنگامي كه قصد انجام كاري را داري، از خود نپرس: ديگران آن را چگونه و با چه روشي انجام داده‌اند؟ بلكه بپرس: چگونه مي‌توانم آن را درست و به بهترین وجه ممكن انجام دهم. اين را بدان كه همواره حقيقتي تازه در انتظار كشف شدن است. بدون احساس وجود اين حقايق، كريستف كلمب هرگز به آمريكا نمي‌رسيد و گراهام بل تلفن را اختراع نمي‌كرد.

روز پانزدهم
هر كاري را با جان و دل انجام بده. اگر شعاع انرژي‌ات را مانند ذره بيني كه نور خورشيد را متمركز مي‌كند، روي موانع تمركز دهي، هر مانعي كه سر راهت باشد خواهد سوخت.

روز شانزدهم
امروز را آغازي تازه بدان. چرا به چيزي كه ديروز اتفاق افتاده، يا انجام شده فكر مي‌كني؟ زندگي رودخانه‌اي است كه مدام به سمت آينده در جريان است. هيچ قطره‌اي از آن دوبار از زير يك پل رد نمي‌شود. كار را با روشي تازه انجام بده، بهتر از هميشه.

روز هفدهم
افكار و روياهايت را بسط بده. هنگامي كه در بيرون چمنزاري پهناور است كه از هر سو تا افق امتداد دارد. چرا خود را در آغل حبس كني.

روز هجدهم
نگذار افكار و ذهنياتت به صورت عادت درآيند. سعي كن هرگز در جا نزني. هر روز از زاويه‌اي تازه به كارها نگاه كن. زندگي يك صحنة پر از ماجراست. به اطرافت نگاه كن: نشانه‌هاي زيبايي وجود دارند كه به كشفيات تازه اشاره مي‌كنند.

روز نوزدهم
مهم‌ترين چيز احساسي است كه نسبت به كارت داري. وجود رنگ‌هاي تيره در يك تابلوي نقاشي. نشانة افسردگي نقاش آن تابلوست. رنگ‌هاي روشن، حاكي از وجود روشنايي و انرژي در زندگي نقاش آن تابلوست. هر كاري را با شادي انجام بده، تاديگران را هم شاد كني.

روز بيستم
زندگي مثل يك تاب است كه هم مي‌تواند سرگرم كننده باشد و هم حال به هم‌زن. اگر هر بار كه تاب مي‌خوري احساس شگفتي كني، لذت تاب خوردن را احساس خواهي كرد. در زندگي هم هر بار كه كاري را انجام مي‌دهي، از انجام آن شگفتي احساس كن.

روز بيست و يكم
حرف حق را بپذير و كاري به گويندة آن نداشته باش. مثلاً اگر بوي دود را احساس مي‌كني و طوطي‌ات فرياد بزند كه: خانه آتش گرفت! آيا به مهمان‌هايت خواهي گفت: اين طوطي نمي‌فهمد چه مي‌گويد؟

روز بيست و دوم
عقايد را با حقايق اشتباه نكن. حقيقت مانند دانة بادام است، و عقايد پوستة آن دانة بادام هستند. اگر به دنبال حقيقت هر چيز هستي، بايد پوسته را بكني، تا خود دانه را ببيني.

روز بيست و سوم
قبل از انجام هر كار مهمي، اول ببين چه احساسي نسبت به انجام آن داري. آيا آن كار را مهم مي‌داني؟ آيا واقعي به نظرت مي‌رسد؟ آيا به ديگران كمك مي‌كند؟

روز بيست و چهارم
هنگام غليان احساسات، هيچ تصميم مهمي نگير. در اين صورت اشتباه خواهي كرد. اول درونت را آرام كن. ذهن مانند يك درياچه است. هنگام غليان احساس، درياچه مواج است. درياچه هنگامي نور ماه را منعكس مي‌كند كه آرام باشد.

روز بيست و پنجم
هنگام مواجه شدن با مشكلي يادت باشد كه حتماً راه حلي وجود دارد. زيرا هر چيز با جفتش به وجود مي‌آيد. بعد از هر سقوطي ، صعودي و بعد از هر شبي، روزي وجود دارد. ذهنت را روي راه حل‌ها متمركز كن. براي بيرون آمدن از يك اتاق بايد در را پيدا كني، نه اين كه به ديوارها فكر كني.

روز بيست و ششم
همواره از نعمت‌هايي كه زندگي به تو بخشيده است، شاد باش و به خاطر آنچه كه نداري گله‌مند نباش. ساختمان با سنگ‌هايي ساخته مي‌شود كه در دسترس‌اند، نه با سنگ‌هاي حياط خانة ديگران.

روز بيست و هفتم
سعي كن مثل ماشين خرابي كه خاموش نمي‌شود، دائماً در حال عذرخواهي نباشي. با اين كار توجه ديگران را به اشتباهاتت جلب خواهي كرد. تلاش كن كه بهترين را انجام دهي. آن‌گاه لبخند بزن و حركت كن. تنها خداوند كامل است.

روز بيست و هشتم
هر كار خيري كه در اين دنيا انجام دهي، بيش از هر كس به خودت كمك خواهد كرد، به تو قدرت و انرژي و درك بيشتر خواهد بخشيد. اگر خودت نقاشي كني، ديگران از تماشاي آن لذت خواهند برد. ضمن آنكه در حين كار تجربه‌ات هم در نقاشي بيشتر شده است.

روز بيست و نهم
براي عمل كردن از درونت فرمان بگير. براي تفكر از درونت راهنمايي بجو. زيرا درك و آگاهي را بايد دريافت كني و نمي‌تواني خودت خلق كني. زمين هنگامي گرم مي‌شود كه به سمت خورسيد متمايل باشد.

روز سي‌ام
هر چيز كه راست و درست باشد، به نفع تو و ديگران خواهد بود. خداوند بهتر از هر كس مي‌داند كه چه چيز به تو شادي واقعي مي‌بخشد. آيا يك گياه مي‌فهمد كه باد، آن را تقويت مي‌كند يا باران ملال آور باعث رشد گل‌هاي زيبا مي‌شود.

روز سي و يكم
هرگز مغرور نشو، زيرا غرور ميكروبي كشنده است. غرور به تدريج عقل را زايل مي‌كند و باعث مي‌شود هيچ كاري را بدرستي انجام ندهي.

منبع : ارسالی اعضا


برچسب‌ها: سي و يك راه موفقيت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 17:47  توسط محمد  | 

۱۰۰ روش برای زندگی بی دغدغه | ۹۵ –

۱۰۰ روش برای زندگی بی دغدغه | ۹۵ – ۹۶

۹۵زندگی بی دغدغه:

درهای بسته زندگی را باز کنید.

درهای بسته عبارتند از: نمی توانم این کار را انجام دهم، برای انجام این کار پیر شده ام، مشغله ام خیلی زیاد است، اطلاع کافی در این باره ندارم و مرا جدی نمی گیرند و … این موانع دروغین را کنار بگذارید تا به فضیلت و کمال و سرور واقعی برسید. تلاش خود را چندین برابر کنید و از وقت خود حداکثر بهره را ببرید تا زندگی عادی و راکد خود را دگرگون سازید و برای پیشرفت استعدادهای نهفته و ایجاد دوستی های جدید، در مسیرهای تازه تری قدم بردارید. تنها مانع واقعی در رسیدن به اهداف، خود شما هستید. اگر بخواهید هر دری را باز خواهید کرد.

۹۶:

هدیه ای مناسب بدهید.

یافتن یک هدیه مناسب برای کسی که مشابه آن را از قبل ندارد، کار سختی است. همچنین آگاهی از سلیقه ی گیرنده هدیه دشوار است. راه ساده تری نیز وجود دارد، برای خرید یک هدیه غیر مستقیم، از خود گیرنده هدیه کمک بگیرید و اجازه دهید خود او هدیه ی مورد نظر را انتخاب کند. بدین وسیله اولا شما در نظر آن شخص اعتبار بیشتری خواهید یافت و ثانیا از انتخاب هدیه ای نامناسب و به درد نخور پرهیز خواهید کرد.


برچسب‌ها: ۱۰۰ روش برای زندگی بی دغدغه | ۹۵ –
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 17:32  توسط محمد  | 

۱۰۰ روش برای زندگی بی دغدغه | ۹۵ –

۱۰۰ روش برای زندگی بی دغدغه | ۹۵ – ۹۶

۹۵زندگی بی دغدغه:

درهای بسته زندگی را باز کنید.

درهای بسته عبارتند از: نمی توانم این کار را انجام دهم، برای انجام این کار پیر شده ام، مشغله ام خیلی زیاد است، اطلاع کافی در این باره ندارم و مرا جدی نمی گیرند و … این موانع دروغین را کنار بگذارید تا به فضیلت و کمال و سرور واقعی برسید. تلاش خود را چندین برابر کنید و از وقت خود حداکثر بهره را ببرید تا زندگی عادی و راکد خود را دگرگون سازید و برای پیشرفت استعدادهای نهفته و ایجاد دوستی های جدید، در مسیرهای تازه تری قدم بردارید. تنها مانع واقعی در رسیدن به اهداف، خود شما هستید. اگر بخواهید هر دری را باز خواهید کرد.

۹۶:

هدیه ای مناسب بدهید.

یافتن یک هدیه مناسب برای کسی که مشابه آن را از قبل ندارد، کار سختی است. همچنین آگاهی از سلیقه ی گیرنده هدیه دشوار است. راه ساده تری نیز وجود دارد، برای خرید یک هدیه غیر مستقیم، از خود گیرنده هدیه کمک بگیرید و اجازه دهید خود او هدیه ی مورد نظر را انتخاب کند. بدین وسیله اولا شما در نظر آن شخص اعتبار بیشتری خواهید یافت و ثانیا از انتخاب هدیه ای نامناسب و به درد نخور پرهیز خواهید کرد.

برگرفته از: کتاب ۱۰۰ روش برای زندگی بی دغدغه – انتشارات زیتون سبز


برچسب‌ها: ۱۰۰ روش برای زندگی بی دغدغه | ۹۵ –
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 17:30  توسط محمد  | 

مطالب قدیمی‌تر